اصفهان كه در مذهب اهل خلاف بودند به حجّ رفتم ، در ورود به مكّه ، بعض رفقا پيش رفته ، خانهاى كه در زقاق سوق الليل واقع بود و آنرا دار خديجه مىگفتند و به دار الرضا معروف بود ، كرايه كردند .
در آن خانه پيرزنى گندمگون بود ، چون وارد خانه شديم ، از آن عجوزه پرسيدم :
چرا به اين خانه دار الرضا گويند و تو چه ربط و مناسبتى به اين خانه دارى ؟
گفت : اين خانه مال امام رضا عليه السّلام بوده ، من هم از كنيزان اين خانواده مىباشم و حضرت عسكرى عليه السّلام را خدمت كردهام و آن جناب مرا در اينجا منزل داده است .
وقتى اين را شنيدم ، با او انس گرفتم و اين امر را از رفيقان خود كه مخالف مذهب بودند ، پنهان كردم و هروقت شب طواف بر مىگشتم ، با ايشان در رواق خانه مىخوابيدم و در را مىبستم و سنگ بزرگى بود ، آنرا پشت در قرار مىدادم .
شبها در رواق خانه روشنى چراغ شبيه به روشنى مشعل مىديدم و مىديدم در خانه گشوده مىشود ، بدون آنكه از اهل خانه كسى آنرا باز كند و مىديدم مردى مىآمد ميان قامت ، گندمگون ، مايل به زردى كه بر روى او اثر سجود بود ، پيراهن و ازار نازكى پوشيده و در پايش نعل بود و به صور مختلف او را مىديدم و بر غرفه كه منزل عجوز بود ، بالا مىرفت .
آن عجوز به من مىگفت : در اين غرفه دخترى دارم ، نمىگذارم كسى بالا آيد و من آن روشنى را كه در رواق خانه بود ، وقتى كه آن مرد از پلّهء غرفه بالا مىرفت ، مىديدم .
چون داخل غرفه مىشد ، آن روشنى را در غرفه مىديدم ، بدون آنكه چراغى بعينه ديده شود ، رفقا هم اين واقعه را مىديدند و گمان داشتند اين مرد آن عجوز را صيغه كرده و به جهت آن رفتوآمد مىكند و مىگفتند : اين جماعت ، علويّهاند و متعه را حلال مىدانند و جايز نمىدانيم ، مىديديم آن مرد از خانه خارج مىشود و داخل مىگردد و آن سنگ در جاى خود مىباشد و در خانه ، در خروج و دخول آن مرد ، گشوده و بسته مىشود و كسى كه آنرا بگشايد و ببندد ، ديده نمىشود ، با آنكه ما به سبب خوف بر متاع و اسباب خود ، مراقب باب بوديم ، آن سنگ را پشت آن و در را
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 80
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٨٠