تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
من جواب‌ها را تسليم كرده ، با خود گفتم : اين دو علامت از علاماتى است كه حضرت عسكرى عليه السّلام فرمود و علامت هميان باقى است . پس از خروج از خانه به نزد جعفر رفتيم ؛ او اندوهناك بود . حاجز وشّاء به او گفت : يا سيّدى ! اين كودك كه بود كه بر او ، اقامهء حجّت نماييم ؟ جعفر گفت : و اللّه من او را هيچ‌وقت نديده بودم و او را نشناختم . در اين اثنا كه نشسته بوديم ، جمعى از اهل قم آمدند و از حضرت عسكرى عليه السّلام سؤال كردند و خبر وفات او را شنيدند ، پس از خليفهء آن جناب پرسيدند . مردم به جعفر اشاره نمودند ، آن قوم نزد جعفر رفته ، سلام كرده ، تعزيت و تهنيت گفتند . سپس گفتند : با ما مال و مكاتيبى باشد ، بفرماييد : آن مكتوب‌ها از چه كسانى است و قدر مال‌ها چيست ؟ جعفر چون اين شنيد ، از جاى برخاست ، جامه‌هاى خود را از يكديگر پاشيد و گفت : مردم از ما علم به غيب مىخواهند . ناگاه ديديم خادمى از خانه حضرت عسكرى عليه السّلام بيرون آمد و گفت : با شما مكتوب فلان و فلان و هميانى مىباشد كه در آن ، فلان مبلغ ، دينار باشد و ده دينار ، از جملهء آن‌ها مطّلى است . آن قوم مكاتيب و مال را به خادم دادند و گفتند : آن‌كه تو را فرستاده ، او امام است ، نه غير او . جعفر چون اين ديد ، نزد معتمد خليفه رفت و اين امر را به او اظهار نمود . پس معتمد غلامان خود را فرستاده ، صيقل كنيز را گرفتند و آن كودك را از او مطالبه كردند ، او انكار نمود و به جهت اخفاى امر كودك ، ادّعاى حمل نمود ، لهذا او را به ابن ابى الشارب كه قاضى بود ، سپردند ، در اثناى اين امر عبيد اللّه بن يحيى بن حاقان به مرگ مفاجات مرد و صاحب زنج در بصره خروج كرد ؛ اشتغال به اين امر ، باعث غفلت از امر كنيز گرديد و او از دست ايشان فرار كرد .