تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
نجف اشرف به آن ، مقام حضرت قائم - عجّل اللّه فرجه - مىگفتند . مرا آن‌جا نشاند ، جامهء خود را در حوضى كه آن‌جا بود شست و بالاى درختى ، انداخت و به صحرا رفت . من در آن مكان تنها ماندم و فكر مىكردم آخر امرم به كجا منتهى مىشود . ديدم جوان خوشروى گندم‌گونى داخل صحن شد ، بر من سلام كرد و به حجره‌اى كه در آن مقام بود ، رفت و در محراب آن چند ركعت نماز باخضوع و خشوع به‌جاى آورد كه من هرگز نماز به آن خوبى نديده بودم ، چون از نماز فارغ شد ، نزد من آمد و از احوالم سؤال كرد . گفتم : به بلايى مبتلا شده‌ام كه سينه‌ام از آن تنگ شده ، نه خدا مرا عافيت مىدهد كه سالم گردم و نه مرا از دنيا مىبرد تا خلاص شوم . آن مرد فرمود : محزون مباش ، زود است كه حق‌تعالى هردو را به تو عطا كند . سپس از آن مكان گذشت ، چون بيرون رفت ، ديدم آن‌جامه از بالاى درخت بر زمين افتاد ، من از جاى برخاستم ، آن‌جامه را گرفتم ، شستم و بر درخت انداختم . بعد از آن ، با خود فكر كردم و گفتم : من كه نمىتوانستم از جاى برخيزم ، اكنون چه‌طور شد كه برخاستم و راه رفتم ، وقتى در خود نظر كردم ، هيچ‌گونه درد و مرضى در خويش نديدم ، پس دانستم آن مرد حضرت قائم عليه السّلام بود كه حق‌تعالى به بركت آن بزرگوار و اعجاز او ، به من عافيت بخشيده ، از صحن آن مقام بيرون رفتم و در صحرا نظر كردم ، كسى را نديدم ، بسيار نادم و پشيمان شدم كه چرا آن حضرت را نشناختم . آن‌گاه صاحب حجرهء رفيقم آمد ، از من سؤال كرد و متحيّر گرديد ، آن‌چه گذشته بود به او خبر دادم ، او نيز بسيار متحسّر شد كه ملاقات آن بزرگوار برايش ميسّر نشد . سپس با او به حجره رفتم و سالم بود ، تا آن‌كه صاحبان و رفيقان آمدند و چند روز با ايشان بود ، پس از آن مريض شد ، فوت كرد ، در صحن مقدّس دفن شد و صحّت دو چيزى كه حضرت قائم عليه السّلام به او خبر داده بود ، ظاهر شد كه يكى عافيت از مرض و ديگرى مردن بود .