بعضى از ما از اين خيال نهى و بعضى امر مىكرد ، تا آنكه همه متّفق القول شديم كه به سوى او برگرديم .
چون ما را ديد به سوى او برگشتيم ، كمر خود را بست ، شمشيرش را حمايل كرد ، نيزه خود را گرفت و بر اسب اشهبى سوار شد ، برابر ما آمد و فرمود : نفسهاى خبيثهء شما چه خيال فاسد كرده كه مرا غارت كنيد ؟
گفتيم : همان خيال است كه گفتى و سخن قبيحى به او ردّ كرديم .
نعرهاى بر ما زد كه همه از او ترسيديم ، گريختيم و دور شديم . سپس خطّى بر زمين كشيده ، فرمود : قسم به حقّ جدّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله احدى از شما از اين خط عبور نمىكند ، مگر آنكه گردنش را مىزنم .
و اللّه از ترس او برگشتيم ، او علوى است و مثل ديگران نيست .
[ مرد مفلوج كاشانى ] 3 ياقوتة
در اين باب است كه مرد كاشانى مفلوج آن حضرت را در غيبت كبرا مىبيند ، آن حضرت او را شفا مىدهد ، ولى حين تشرّف آن بزرگوار را نمىشناسد .
ايضا در بحار « 1 » فرموده : جماعتى از اهل نجف به من خبر دادند ، مردى از اهل كاشان به نجف آمد و عازم حجّ بيت اللّه بود ، پس در نجف به مرض شديدى عليل شد ، تا آنكه پاهايش خشك شد و قدرت بر رفتار نداشت ، رفقايش ، او را در نجف نزديكى از صلحا گذاشته بودند ، آن صالح در صحن مقدّس حجرهاى داشت ، او هرروز در را به روى آن مريض مىبست و براى تماشا و برچيدن سنگ در به صحرا مىرفت .
يك روز مريض به مرد صالح گفت : دلم تنگ شده و از اين مكان متوحّش شدم .
امروز مرا با خود بيرون ببر و در جايى بينداز ، آنگاه هرطرف كه خواستى برو . پس گفت : آن مرد راضى شده ، مرا با خود بيرون برد . بيرون ولايت ، مقامى بود كه در خارج
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 177 - 176 .