تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
ديگر از جاى خود حركت نكرد و در همان موضع به همان كيفيّت مرد . چون هوا به غايت گرمى و حرارت بود ، به فاصلهء اندك زمانى ، عفونت عظيمى به هم رسيد كه نزديك بود هلاك شوم ، پس زرداب و كثافت بسيارى از آن ، به سوى دريا جارى گرديد ، تا آن‌كه اجزاى او از هم پاشيد و به غير از استخوان چيزى باقى نماند . چون نزديك رفتم ، ديدم جميع استخوان‌هاى او ، مانند نردبانى بر زمين محكم گرديده و مىتوان از آن بالا رفت و با خود فكر كردم اگر اين‌جا بمانم ، از گرسنگى مىميرم . پس بر جناب اقدس الهى توكّل نموده ، پا بر آن استخوان‌ها نهاده از كوه بالا رفتم و از آن‌ها رو به قلّهء كوه آوردم . در برابر ، باغى در نهايت سبزى ، خرّمى ، طراوت ، خضارت و معمورى ديدم ، رفتم و داخل باغ شدم ، ديدم اشجار ميوهء بسيار در آن‌ها روييده و عمارت بسيار عالى مشتمل بر بيوتات و غرفه‌هاى بسيار وسط آن بنا شده بود ، من قدرى از آن ميوه‌ها خوردم ، در بعضى از آن غرفه‌ها پنهان گشته ، باغ را تفرّج مىكردم . بعد از زمانى ، ديدم چند سوار از دامن كوه و صحرا پيدا شدند و داخل باغ گشتند ، يكى از آن‌ها بر ديگران مقدّم بود و در نهايت مهابت و جلالت مىرفت ، سپس پياده شدند و اسب‌هاى خود را سر دادند ، بزرگ ايشان ، صدر مجلس قرار گرفت و ديگران نيز در كمال ادب در خدمتش نشستند ، بعد از مدّتى سفره چيده ، چاشت حاضر كردند . آن بزرگ به ايشان فرمود : ميهمانى در فلان غرفه داريم ، بايد او را براى چاشت طلب نمود . پس طلبم آمدند ، من ترسيدم و گفتم : مرا معاف داريد . عرض مرا به آن بزرگ رساندند ، فرمود : چاشت او را همان‌جا ببريد تا تناول نمايد ، از خوردن چاشت كه فارغ شديم ، مرا طلبيد و گزارش احوال مرا پرسيد ، وقتى قصّهء مرا شنيد ، فرمود : مىخواهى به اهل خود برگردى ؟ گفتم : بلى ! شب به يكى از آن جماعت فرمود كه اين مرد را به اهل خودش برسان . سپس با آن