تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
سه مرتبه به نام اسب من بيرون آمد ، آن اسب نزد من هزار اشرفى قيمت داشت و پيش من از پسرم بهتر بود . به ايشان گفتم : اراده داريد اسب مرا بكشيد ، پس مهلت دهيد يك مرتبهء ديگر بر آن سوار شوم و قدرى بدوانم تا آرزوى سوارى آن در دلم نماند . ايشان راضى شدند ، من سوار شدم و آن‌را دوانيدم تا اين‌كه به قدر يك فرسخ از ايشان دور شدم . سپس كنيزى را ديدم كه در حوالى تلّى ، هيزم بر مىچيند . گفتم : اى كنيز تو كيستى و اهل تو كيست ؟ گفت : من از آن مردى علوى هستم كه در اين وادى است . آن‌گاه از من گذشت . سپس دستمال خود را بر سر نيزه كردم و نيزه را به‌جانب رفيقان خود بلند كردم كه به ايشان اعلام كنم كه بيايند ، چون آمدند ، به ايشان گفتم : شما را بشارت باد ! به آبادى رسيديم . چون قدرى رفتيم ، خيمه‌اى وسط آن وادى ديديم . جوانى نيكوصورت بيرون آمد كه بهترين مردم و گيسوانش تا سرّه آويخته بود و با روى خندان سلام كرد . به او گفتيم : اى بزرگ عرب ! ما تشنه‌ايم . پس كنيزك را صدا كرد كه آب بياورد . كنيزك با دو قدح آب بيرون آمد ، آن جوان يك قدح را از او گرفت و دست خود را ميان آن گذاشت و به ما داد ، قدح ديگر را نيز از او گرفت ، چنين كرد و به ما داد ، همهء ما از آن دو قدح آشاميديم و سيراب شديم و چيزى از آن دو قدح كم نشد ، سيراب كه شديم ، گفتيم : اى بزرگ عرب ! ما گرسنه‌ايم . خود به خيمه برگشت و سفره‌اى بيرون آورد كه در آن خوردنى بود ، دودست خود را بر آن گذاشت و برداشت و فرمود : ده نفر ، ده نفر بر سر سفره بنشينيد . و اللّه همهء ما از آن سفره خورديم ، آن سفره هيچ تغيير نيافت و كم نشد . بعد از خوردن ، گفتيم : فلان راه را به ما نشان بده ! فرمود : اين‌راه شماست و به نشانى اشاره نمود . چون از او دور شديم ، بعضى از ما به بعضى ديگر گفت : ما براى مال بيرون آمده‌ايم ، اكنون كه مال گيرمان آمده ، كجا مىرويم ؟