[ مرد بدوى ] 2 ياقوتة
در اين باب است كه مردى بدوى حضرت را در غيبت كبرا مىبيند ولى حين تشرّف ، حضرت را نمىشناسد .
ايضا در بحار « 1 » از سيّد على بن محمد بن جعفر بن طاوس حسنى ، در كتاب ربيع الالباب نقل نموده كه حسن بن محمد بن قاسم گفت : من با مردى از ناحيهء كوفه رفيق شدم كه اسم آن ناحيه عمار و از قريههاى كوفه بود ، پس در راه از امر حضرت قائم عليه السّلام ذكر كرديم .
آن مرد به من گفت : اى حسن ! به حديث عجيبى را ذكر كنم .
گفتم : بگو !
گفت : قافلهاى از قبيلهء طىّ در كوفه نزد ما آمدند كه آذوقه بخرند ، در ميانشان مرد خوشرويى بود كه رييس قوم بود ؛ من به مردى گفتم : از خانهء علوى ترازو بياور !
آن مرد بدوى گفت : اينجا نزد شما علوى هست ؟
گفتم : سبحان اللّه ! بسيارى از اهل كوفه ، علوىاند .
بدوى گفت : علوى ! و اللّه آن است كه ما او را در بيابان بعض بلاد گذاشتيم .
گفتم : خبر او چگونه بود ؟
گفت : به قدر سىصد سوار يا كمتر براى غارت اموال بيرون رفتيم كه هركس را كه يافتيم بكشيم و مالى بگيريم ، مالى به دست نياورديم و تا سه روز گرسنه مانديم ، از شدّت گرسنگى بعض از ما به بعض ديگر گفت : بياييد به اين اسبان قرعه بيندازيم ، به اسب هركه قرعه بيرون آمد ، آن اسب را بكشيم و گوشت آنرا بخوريم تا از گرسنگى هلاك نشويم ، چون قرعه انداختيم ، به نام اسب من بيرون آمد ، به ايشان نسبت اشتباه دادم .
قرعهء ديگر زديم ، باز به اسم او شد ، راضى نشدم تا سه مرتبه چنين كردند و در هر
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 77 - 75 .