تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
خداى تعالى بقاى سيّد ما را طولانى گرداند ، من از تو حاجتى را مسألت مىكنم . گفت : آن حاجت چيست ؟ گفتم : در خصوص امرى كه برايم مشكل گرديده ، خواستار دعاى گشايش هستم . كاغذى طلبيد و حاجت آن مرد را در آن نوشت كه زرارى در خصوص امرى كه بر او مهم گرديده ، التماس دعا دارد ، بعد رقعه را پيچيده ، برخاست ، ما هم برخاستيم و برگشتيم . چند روزى كه از آن ماجرا گذشت ، نزد او رفتيم . گفت : مىخواهى نزد ابى جعفر برويم تا بپرسيم جواب مطالب خود را كه به او گفتيم ، چگونه درآمد . آن‌گاه با او رفتم و به مجلس وى داخل شديم . چون نزد او نشستيم ، رقعه‌اى درآورد ، ديدم مطالب بسيارى در آن نوشته و ما بين سطر ، جواب آن جوان نوشته شده . سپس به رفيق من متوجّه شده ، جواب مسألهء او را برايش خواند ، بعد متوجّه من گرديد ، خواند در خصوص سؤال زرارى خداوند عالم ، حال شوهر و زن را اصلاح نمود . راوى گويد : اين ماجرا بر من بزرگ آمد ، از آن‌جا برخاستيم و برگشتيم . رفيقم به من گفت : جواب اين امر به تو رسيد . گفتم : از آن تعجّب مىكنم . گفت : چرا تعجّب مىكنى ؟ گفتم : چون آن امر سرّى بود كه غير از خداى تعالى و من كسى آن‌را نمىدانست ، او از آن سرّ به من خبر داد . گفت : آيا در امر ناحيهء مقدّسه ، شكّ مىكنى ؟ از آن سرّ به من خبر ده تا ببينم چه بوده است . آن‌را به او خبر دادم . بعد از آن ، قضاى الهى چنان نمود كه به كوفه برگشتيم و به خانهء خود داخل شديم ، پيش‌تر ، مادر ابى العبّاس مرا ناخوش مىداشت ، او در خانهء خود بود ، در آن حال به منزل من آمد و از من عذر خواست ، مرا دلجويى نمود ، طريقت موافقت با من پيش گرفت و مخالفت را ترك نمود تا اين‌كه مرگ ما را از هم جدا نمود .