مرد نديم گفت : اموال او ؛ يعنى صاحب الامر در اين روز داده مىشود و او وكلايى دارد ، آنگاه نام همهء ايشان را كه در نواحى بودند ، ذكر كردند و اين خبر به عبيد اللّه بن سليمان وزير رسيد . او قصد كرد وكلا را بگيرد ، پادشاه گفت : اين مرد را تفحّص و جستجو نماييد ، زيرا اين امر ، امر مهّم و دشوارى است . عبيد اللّه بن سليمان گفت : وكلا را مىگيرم .
سلطان گفت : بگيريد ، لكن به جماعتى قدرى مال بدهيد و نزد وكلا بفرستيد ، هر كدام از ايشان آن اموال را قبض كند ، او را بگيرند . در اينحال توقيعى بدين مضمون بيرون آمد كه : نزد همهء وكلا برويد و بگوييد چيزى از اموال قبول نكنند و از آن ابا و امتناع نمايند و ادعاى بىخبرى كنند .
آنگاه مردى به يكى از وكلا كه محمد بن احمد نام داشت ، حيله نموده ، پنهانى پارهاى از اموال را نزد او آورد ، با وى خلوت نمود و گفت : نزد من مالى هست ، مىخواهم آنرا برسانم .
محمد گفت : غلط فكر كردهاى ، من در اين باب چيزى نمىدانم ، هرچه به طريق ملاطفت به محمد گفت ، او خود را به نادانى مىزد . در اين باب جاسوس بسيار نزد وكلا فرستادند ولى ايشان به سبب توقيعى كه به ايشان رسيده بود ، از اين معنى ابا و امتناع نمودند .
[ محمد بن على ] 2 ياقوتة
يكى از ايشان محمد بن على است ، از كتاب الغيبت « 1 » است كه از ابى غالب زرارى روايت كرده ، او گفته ؛ از كوفه آمدم در حالى كه جوان بودم و قدمهاى خود را در راه رفتن مانند راندن اشتر مىراندم ، مردى از برادران دينى با من بود كه نامش از خاطر ابى عبد اللّه فراموش شده ، از اين جهت آنرا در روايت ذكر نكردهاند و به لفظ مرد تعبير
هامش
( 1 ) . الغيبة ، شيخ طوسى ، ص 302 .