نمودهاند و اين وقتى بود كه شيخ ابو القاسم بن روح پنهان گرديده ، ابى جعفر محمد بن على ، مشهور به شلمغانى را در جاى خود نصب نموده بود . در آنوقت او در مذهب شيعه استقامت داشت و هنوز كفر و الحادى كه از او ظاهر گرديد ، ظاهر نشده بود ، مردم نزد وى مىآمدند و با او ملاقات مىكردند ، چون او مصاحب شيخ ابو القاسم بن روح بود ؛ در حاجتها و كارهاى مردم ميان شيخ ابو القاسم و ايشان واسطه بود .
در آن حال رفيق من گفت : به ملاقات ابى جعفر رغبت دارى تا با او عهد و پيمان ببندى ، زيرا اين روزها او بر اين طايفه منصوب است ، من از او خواهش دارم كه به ناحيهء مقدّسه دعايى در حقّ من بنويسيد و استدعا نمايد .
گفتم : آرى ، رغبت دارم . آنگاه به مجلس وى رفتيم و گروهى از اصحابمان را نزد وى ديديم ، بر او سلام كرديم و نشستيم .
در آن حال ابى جعفر به رفيق من متوجّه گرديده ، از او پرسيد : اين جوان كيست كه با تو است ؟
گفت : مردى از آل زرارة بن عين است . سپس به من متوجّه شد و گفت : تو از فرزندان كدام شخص زرارهاى هستى ؟
گفتم : اى سيّد من ! از اولاد بكر بن اعين كه برادر زراره هستم .
گفت : ايشان اهل خاندان بزرگ و در اين امر بلند پايهاند .
در آن حال رفيقم به او گفت : اى سيّد ! ما در خصوص دعا از تو خواهش داريم مكتوبى بنويسى .
گفت : آرى ، مىنويسم .
وقتى اين را شنيدم به خاطرم رسيد من هم مثل اين را خواهش نمايم و در دلم چيزى بود كه به احدى اظهار نكرده بودم و آن ، اين بود كه مادر پسرم ابى العبّاس با من بسيار مخالفت و بدرفتارى داشت و با وجود اين بدرفتارى محبّتش در دلم بسيار بود .
پيش خود گفتم از او در خصوص اين خواهش ، دعا مىكنم ولى آنرا بيان نمىكنم ؛ اينقدر مىگويم كه در خصوص امرى كه مرا آزار مىدهد التماس دعا دارم . سپس گفتم :
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 123
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص١٢٣