تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
گفت : رقعه‌اى بنويس و در آن التماس دعا بكن ! رقعه‌اى نوشتم و در آن احوال خود ، خصومت ايشان با من و اباى ايشان از فرستادن زنم به منزلم را ذكر كردم و آن‌را با ابى جعفر نزد محمد بن على برديم . او در اين امر ميان ما و حسين بن روح هم واسطه بود و هم از جملهء وكلا ، آن‌را به او تسليم نموديم و خواهش كرديم آن‌را برساند . آن‌را از من گرفت ، جوابش چند روز به تأخير افتاد ، پس از آن با او ملاقات كردم و گفتم : تأخير جواب آن ، مرا بدحال كرد . گفت : دلگير مباش ، زيرا تأخير جواب نزد من دوست‌داشتنىتر است ؛ چون نفع تو در آن هست و به من اشاره نمود كه زود درآمدن جواب از جهت حسين بن روح و تأخيرش از جهت صاحب - عجّل اللّه تعالى فرجه - است ، لذا از نزد او برگشتيم . مدّتى گذشت و من نشمردم چند روز است ، اين‌قدر دانستم كه زمان قليلى بود ، روزى ابى جعفر مرا نزد خود طلبيد ، ديدم رقعه‌اى درآورد و گفت : اين جواب رقعهء تو است ، اگر مىخواهى از آن نسخه‌بردار و خود آن‌را به من پس بده . آن‌را خواندم ، نوشته شده : خداوند عالم ، حال زن و شوهر را اصلاح نمود و مخالفت را از ميان ايشان برداشت . نسخه‌اى از روى آن برداشتم ، اصل رقعه را به او پس دادم و داخل كوفه گرديدم . سپس خداوند نفس آن زن را مطيع من گردانيد و سال‌هاى متمادى نزد من ماند و از من چند پسر زاييد . نسبت به وى بدىهاى بسيار كردم و با او برخى رفتارها نمودم كه زنان به آن‌ها صبر و تحمّل نمىكنند ، با وجود اين ميان من و او و خويشانش ، هرگز سخن مخالفت و عداوت واقع نشد ، تا آن‌كه زمانه ما را از هم جدا كرد . نقل نموده‌اند ابى غالب گفت : پيش‌تر از اين واقعه ، رقعه‌اى نوشتم و در آن خواهش كردم اراضى من قبول كرده شود . در آن‌وقت مقصودم از اين ، تقرّب به خدا نبود ، بلكه خواهش نفسم ، اين بود كه با طايفهء نوبخت آميزش كنم و با ايشان به لذّت‌هاى دنيويّه مشغول شوم . جواب آن به من نرسيد ، در اين خصوص اصرار نمودم .