كلام لا يخلوا عن الأرتباط في المقام
في تفسير البحيره و السّائبة و الوصيلة و الحام در تفسير منهج است كه آوردهاند : عمرو بن لحى ، هفت قبيلهء بزرگ از قبايل عرب را به دين جاهليّت دعوت كرد كه يكى از آنها قريش بودند ؛ از دين اسماعيل منصرف ساخته ، بر بتپرستى ترغيب نمود و نصب اوثان و تعيين بحاير و سوائب ، از او بود . « 1 »
اصحّ روايات در اين باب آن است كه وقتى ناقهاى ، پنج بطن مىزاييد ، اگر بطن آخرش مذكّر بود ، گوش آن را مىشكافتند و از سوارى ، دوشيدن ، بار كردن و بريدن موى او منع مىكردند ، آن را از هيچ آب و علف دور نمىكردند و به آن بحيره مىگفتند .
اگر شخصى بيمار يا مسافرى داشت ، به جهت شفاى آن بيمار و قدوم آن مسافر مىگفتند : ناقتى هذه سائبه ، سپس آن ناقه را سر مىدادند و در همهچيز حكم بحيره داشت و به آن سائبه مىگفتند .
در معنى بحيره و سائبه از ابن عبّاس چنين روايت كردهاند : چون شترى پنج بطن مىزاييد ، در بطن پنجم نگاه مىكردند ، اگر نر بود ، مىكشتند و زنان و مردان نمىخوردند ، امّا اگر ماده بود ، پس گوش آن را مىشكافتند و رهايش مىكردند ، به ركوب و شير و موى از او انتفاع نمىگرفتند ، غير از مردان ، بر آن بار نمىنهادند و بر زنان حرام بود ، چون مىمرد ، گوشتش را نمىخوردند و به آن بحيره مىگفتند .
سائبه آنكه شخصى شترى از مال خود جدا مىكرد و به يكى از سدنهء كعبه مىداد تا آن را نگاه دارد و رهگذرانى كه فرو مىمانند ، بر آن بنشينند و گوشت و شيرش را جز ابناء السبيل نمىخوردند .
چون گوسفندى هفت بطن مىزاييد ، بطن هشتم آن را ملاحظه مىكردند ؛ اگر انثى بود ، مىگفتند از آن ماست و در ميانهء رمه سرمىدادند ، اگر ذكر بود ، مىگفتند از آن خدايان ماست و آن را ذبح مىكردند و اگر نر و مادّه بود ، نر را نمىكشتند و آن را براى مادّه مىگذاشتند و مىگفتند : وصلت اخاها ؛ يعنى انثى به برادر خود پيوست و برادر ،
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 9 ، ص 84 .