گفت : اين راهت ؛ بگذر ! من گوسفندها را راندم ، وقتى گرگ به وسط گلّه رسيد ، ناگاه ديدم يك گوسفند را گرفت و كشت . من برگشتم ، پى گرگ رفتم ، سرش را بريدم ، در دست خود نگه داشتم و به راندن گوسفندان شروع كردم ؛ قدرى كه راه رفتم ، ناگاه جبرييل و ميكاييل و ملك الموت را ديدم ، مرا كه ديدند ، گفتند : اين محمد است ؛ خدا بركات خود را به او نازل مىگرداند .
آنگاه مرا برداشتند ، خواباندند و با چاقويى كه داشتند ، شكمم را پاره كردند ؛ قلبم را از جاى درآوردند و داخل شكم مرا با آب سردى شستند كه در شيشهء همراهشان بود ، تا اينكه از خون پاك گرديد . پس از آن ، قلب مرا در جاى خود گذاشتند و دستهايشان را بر شكم من كشيدند ، به اذن خداى تعالى ، جراحت شكمم ملتئم گرديد و هرگز درد جراحت را ادراك نكردم .
سپس فرمود : از آنجا نزد دايهام ، حليمه آمدم ، از من پرسيد : گوسفندان كجايند ؟
من ماجرا را نقل نمودم ؛ گفت : به زودى در بهشت ، مرتبهء بلندى براى تو خواهد بود .
ابو سعيد عبد اللّه بن محمد بن عبد الوهّاب به ما خبر داد : ابو بكر محمد بن فتح مركنى و ابو الحسن على بن حسن لايكى ذكر نمودند : وقتى خبر ابو الدنيا به والى مكّه رسيد ، به او متعرّض گشته ، گفت : بايد تو را به بغداد ، نزد مقتدر ببرم و اگر نبرم ، خوف مؤاخذه دارم .
چون ضعف پيرى داشت ، حجّاج از والى خواستند او را معاف دارد ، والى خواهش ايشان را اجابت كرد و از بردن ابو الدنيا گذشت .
ابو سعيد گويد : اگر آن سال در موسم حجّ بودم ، ابو الدنيا را مىديدم ، زيرا خبر او در بلاد شايع شد و اهل مصر ، شام ، بغداد و ساير بلاد كه آن سال در موسم حجّ بودند ، اين احاديث را از او شنيدند و نوشتند .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 591
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٩١