گفت : چهار نفر ؛ دو تا در زمين و دو تا در آسمان ، عيسى و ادريس در آسمان ، الياس و خضر در زمين .
گفتم : ابدال چند نفرند ؟
گفت : شصت نفر ؛ پنجاه نفر ، نزديك عريش مصرند تا شاطى فرات ، دو مرد در مصيصه ، يك مرد در عسقلان و هفت نفر در ساير بلاد است ، هروقت خداوند يكى از ايشان را ببرد ، ديگرى را مىآورد ؛ به سبب آنان ، بلا از مردم دفع و باران بر ايشان باريده مىشود .
گفتم : پس خضر كجاست ؟
گفت : در جزاير دريا .
گفتم : آيا او را ملاقات مىكنى ؟
گفت : آرى !
گفتم : كجا ؟
گفت : در موسم .
گفتم : كار شما با يكديگر چيست ؟
گفت : او از موى من مىگيرد و من از موى او . آن مرد گفت : اين حكايت وقتى بود كه ميان مروان حكم و اهل شام ، قتال بود ؛ پس گفتم : در حقّ مروان حكم چه مىگوييد ؟
گفت : با او چه مىكنى ؛ مردى جبّار سركش بر خداى عزّ و جلّ است ؛ قاتل و مقتول و شاهد ، همه در آتش جهنّماند .
گفتم : من حاضر شدم و لكن نيزهاى نزدم ، تيرى نينداختم ، شمشيرى به كار نبردم و از آن مقام خدا را استغفار مىكنم كه هرگز به مثل آن برنگردم .
گفت : احسنت چنين باش !
من و او نشسته بوديم ؛ ناگاه دو قرص نان پيش روى او گذاشته شد كه از برف سفيدتر بودند ، من و او يك قرص و پارهاى از ديگرى را خورديم و باقى برداشته شد . ولى كسى كه آن را گذاشت و برداشت ، نديديم . او ناقهاى داشت كه در وادى اردن مىچريد ؛ پس
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 565
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٦٥