نامهاى به حاكم طنجه نگاشت كه در عهد سلطنت ضحّاك گنجى نزد پدران شما به امانت سپردهام و در صدق اين مقال ، محضرى موشّح به خاتم قضات و بزرگان طنجه و ايران در دست دارم ؛ روا باشد آن سپرده را نزد من فرستى كه اينك بدان حاجت افتاده .
وقتى نامهء گرشاسب به فرمانگذار طنجه رسيد ، از دادن گنج مضايقه نموده ، در جواب گرشاسب نوشت : تو مىگويى دويست سال پيش ، گنجى به پدران تو سپردهام ؛ اكنون من چهل سالهام ، چه دانم چه بوده كه گرفته و به كجا نهفته ؟
با رسيدن اين خبر به گرشاسب ، او ناچار ساز سپاه ديده ، به سوى طنجه رهسپار شد . والى طنجه نيز سپاهى فراهم كرده ، متوز نامى كه سخت بىباك و كينهتوز بود ، سپهسالار ساخته ، از طنجه بيرون آمد ، در برابر گرشاسب ، صف كشيد و جنگى صعب بپيوست .
چون زمانى تيغ و سنان درهم نهادند ، متوز در جنگ كشته شد و والى طنجه راه فرار پيش گرفت ، سواران جرّار به دنبالش شتافته ، زود او را يافتند و دست بسته نزد گرشاسب آوردند . گرشاسب ، وديعت خويش طلب فرمود و او همچنان منكر بود ، جهان پهلوان در غضب شده ، گفت او را در عقاب عقابين بكشند ؛ باشد كه به نيروى زحمت ، راز را بازگويد .
والى طنجه در شكنجه مرد ، ولى نام گنج را نبرد . سپس گرشاسب شهر او را گرفته ، وارد خانهاش شد و فرمود آن خانه را خراب و كاوش نمودند تا دفينه را يافتند و نزد او آوردند . آنگاه يكى از خويشان والى طنجه را به حكومت آن بلد مأمور كرده ، مراجعت نمود ، يك بار ديگر خدمت فريدون رسيده ، چند روزى ماند و از آنجا به سيستان آمد ؛ روزگارش به نهايت رسيده ، به سراى جاويدان رخت كشيد . مقرّر است در سفر طنجه ، پنج سال روز شمرد و تمام عمرش در سراى فانى ، هفتصد و پنج سال بود .
از ايشان ملك بن متوشلخ بن ادريس پيغمبر است كه پدر نوح شيخ المرسلين
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 522
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٢٢