من از او كينه بخواهم و به او كيفرى بسزا دهم . اين را گفت و سپاهى لايق فرمود تا برنشستند و با زواره ، با ساز و برگ تمام ، آهنگ كابل كرد ، چند منزلى كه راه پيمود ، نامهاى به زارى و ضراعت از حاكم كابل رسيد ، شغاد ، نامه را نزد برادر نهاد ، زبان به شفاعت برگشود و گفت : فرمانگذار كابل از كرده ، پشيمان شده ، از آنچه رفته ، استغفار نموده و اينك جهان پهلوان را در كابل به ضيافت طلب فرموده ؛ اگر برادر مسؤول او را با اجابت مقرون دارد ، بر فخر و عزّت من بيفزايد و مرا در ديدهء مردم كابل گرامى فرمايد .
رستم برحسب مدّعاى شغاد ، سپاه خويش را رخصت انصراف فرمود و با زواره و شغاد و معدودى از لشكريان به كابل عزيمت كرد . حاكم كابل چند منزل به استقبال رستم بيرون شتافت ، وقتى رسيد ، جبين بر خاك بسود ، لختى در ركاب رستم پياده دويد و رسم پوزش و نيايش به پاى برد .
رستم عذرش را پذيرفت و جرمش معفوّ داشت ، با او وارد كابل گشت و چند روزى در سرايش ماند . صبحگاهى ، حاكم كابل به رستم عرض كرد : در اين نواحى شكارگاهى است كه نخجير فراوان به دست شود ؛ اگر جهان پهلوان ميل صيد افكندن داشته باشد ، بدان جانب سفرى مبارك باشد .
دل رستم در هواى شكارگاه جنبيد ، در آن روز سوار شده به نخجيرگاه بتاخت ، حاكم كابل او را از تنگنايى عبور داد كه چاه كرده بود ، ناگاه رستم در چاه عميق افتاد و زواره نيز در قتلگاهى ديگر فرود آمد ، آلات حديدى كه در بن چاه نصب كرده بودند ، از اندام رخش و رستم گذر كرد . آنگاه جهان پهلوان ديده فراز كرد و در كنار حفره شغاد را ديد ، به او گفت : چه بسيار بد كردى كه به قتل من اقدام نمودى . از اين پس نامى از دودمان سام نماند و خانمان نريمان به باد رود .
شغاد گفت : تو مرا ميان بزرگان كابل خوار و از آن اراضى ، خراج اخذ نمودى ؛ من نيز كيفر كردم .
رستم گفت : اكنون من از جهان ، شدنى باشم و در اين بيابان كسى با من نماند ، تير و
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 517
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥١٧