تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
نعمت خواهد زيست ، ولى اين خيال رنگ نبست ؛ چون هنگام طلب باج و اخذ خراج كه رسيد ، عمّال رستم زر و سيمى كه مقرّر بود ؛ بر قانون همه‌ساله دريافت نمودند . اين معنى ، صفاى خاطر حاكم كابل را مكدّر ساخت و نزد داماد خود شغاد ، شكايت آورد ، شغاد از اين سخن شرمگين و خشمناك شد كه برادر حرام را چنين محقّر دارد و به او گفت : من به كيفر اين گناه ، روزگار رستم را تباه خواهم كرد . او در قتل پسر دستان با حاكم كابل هم‌دست و هم‌داستان شد و چنان رأى زد كه در شكارگاهى كه به يك سوى كابل بود ، چند چاه عميق حفر كردند و ميان آن‌ها ، از تيغ ، تير ، سنان و ديگر چيزهاى برّنده نصب نمودند و سر آن آبار « 1 » را به خار و خس پوشاندند ، تا چون رستم را از بدان‌جا عبور دهند ، در چاه بيفتد و اين كارها از مردم پوشيده داشتند . آن‌گاه بزمى آراسته براى بزرگان كابل فراهم كردند و باده گساريدن گرفتند ، چون چند پيمانه‌اى بگشت و سورت باده در دماغ‌ها اثر كرد ، شغاد سر برداشت و گفت : امروز در همهء جهان ، حسب و نسب ستوده براى من است ، پدرى چون زال و برادرى چون رستم جنگ‌آورده دارم ، خود نيز در ميدان نبرد ، كسى را مرد نشمرم . حاكم كابل برآشفت و به او گفت : چندين گزافه مگو و ياوه مسرا ! تو هيچ فخر لايقى ندارى و اين سخنان مفيد نيفتد ؛ اين‌كه زال و رستم را ياد كنى و با نسبت ايشان شاد باشى به تو هيچ محلّى ننهد و مكانتى ندهد ، بلكه آن‌ها تو را برادر و پسرت نخوانند و از خود ندانند ؛ مگر اين‌ها عمّال رستم نيستند كه اينكه در شهر خراج اخذ مىكنند و از بهر تو ، يك فلس از آن باج فرونگذارند ! از اين مناظرات ، كار به مبارات كشيد ، شغاد برآشفت ، از پيش پدرزن برخاسته ، از مجلس بيرون آمد ، در حال ، بر اسب خود نشسته ، به سيستان آمد و پيش رستم‌دستان شكايت آورد ، نزد حضرت او ، در چشم آب بگردانيد و معروض داشت : حاكم كابل ، مرا در انجمن بزرگان خوار كرد ، ناسزا گفت و از پيش خود براند . رستم به او گفت : آزرده مباش ! حاكم كابل چه كسى باشد كه چنين جسارت كند ؟
هامش
( 1 ) . آبار : گودال .