مثل پول حمّام و غير آن ، بسيار در شدّت بودم .
اتّفاقا روزى ميان تالار حياط با امام جمعه براى استراحت و نماز ، نشسته بودم ، برخاسته به غرفهاى رفتم كه در بالاى شاهنشين تالار واقع است و مشغول اداى فريضهء ظهرين شدم . بعد از نماز در طاقچهء غرفه ، كتابى ديدم ، آن را برداشته ، گشودم .
كتاب ، ترجمهء جلد سيزدهم بحار و در احوالات حضرت حجّت - عجل اللّه فرجه - بود .
تا نظر كردم ، همين خبر در باب معجزات آن سرور جلوهگر آمد . با خود گفتم ؛ با اين حالت و شدّت ، اين عمل را تجربه نمايم . برخاسته ، نماز ، دعا و سجده را به جا آورده ، فرج را خواستم ، از غرفه به زير آمدم تا در تالار نزد امام جمعه بنشستم ، ناگاه مردى از در آمد ، رقعهاى به دست امام جمعه داد و دستمال سفيدى نزد او نهاد . چون رقعه را خواند ، آن را با دستمال به من داد و گفت : اين مال تو است .
وقتى ملاحظه كردم ، ديدم آقا على اصغر تاجر تبريزى كه در سراى امير ، اطاق تجارت داشت ، بيست تومان كه دويست ريال بود ، در دستمال گذاشته و در رقعه به امام جمعه نوشته اين را به فلانى بدهيد . خوب تأمّل كردم ، ديدم از زمان فراغت از عمل تا زمان ورود رقعه و دستمال ، زياده بر آنكه كسى از سراى امير بيست تومان بشمارد ، رقعه بنويسد و به آن مكان روانه دارد ، وقت نگذشته است . چون اين را ديدم ، تعجّب كرده ، سبحان اللّه گويان خنديدم . امام جمعه از تعجّب من پرسيد ، واقعه را برايش نقل كردم .
گفت : سبحان اللّه ! پس من هم براى فرج خود اين را كار بكنم .
گفتم : زود برخيز و به جا آور . او هم برخاست ، به همان غرفه رفت ، نماز ظهرين را ادا كرد و بعد از آن ، عمل مذكور را به جا آورد . زمانى نگذشت ، امير را كه سبب احضار او به طهران شده بود ، ذليل و معزول نمودند و به كاشان فرستادند ، شاه هم عذرخواه آمد و امام جمعه را با احترام به تبريز برگردانيد .
بعد از آن ، حقير اين عمل را ذخيره كرده ، در مظانّ شدت و حاجت به كار مىبرده و
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 586
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٨٦