كه او بود ، رفتم . ديدم جماعت حجّاجى كه در طوافاند ، همينكه به او مىرسند ، هيچ يك از پيش روى او نمىروند ، او مثل كوهى ايستاده و مردم از پشت سر او مىروند .
چون خواستم ، حجر الاسود را تقبيل و مسّ نمايم ، آن شخص دست مرا گرفت و به حجر الاسود رسانيد ، با كمال اطمينان ، تقبيل و مسّ نمودم ، دستم را بر كتف او گذاردم و گفتم : التمس منكم الدّعاء و أسئلكم الدّعاء ، قبول نمود و براى من دعا كرد .
سپس براى نماز طواف متوجّه مقام ابراهيم شدم و چيزى به خادم مقام دادم ، مقابل در مقام ايستادم و مشغول نماز طواف شدم ، بين نماز ، ديدم آن شخص مقابل حجر الاسود و چيزى بين من و او حايل نيست ، نه خود مقام و نه ضريح ، هيچ يك از اينها حايل نيست . در اين مطلب به فكر افتادم و چون داخل تشهّد شدم ، متفطّن گرديدم و به خود گفتم ؛ هيهات ! چگونه اين جماعت بين من و او حايل نيستند ؛ با اين كه حايلاند و چگونه در اين مدّت مكث نمود ؟ خواستم نماز را قطع كنم ، به سوى من اشاره كرد كه حركت مكن !
نماز را تمام كردم ، از مكان خود برخاستم ، دويدم و به زمين خوردم ، چون به آن مكانى كه او در آن ايستاده بود ، رسيدم ، او را نديدم و هرچه در اطراف بيت نظر كردم و تفحّص نمودم او را نديدم . يقين كردم آن حضرت بقيّة اللّه - عجّل اللّه فرجه الشّريف - بوده است . بعضى از حجّاج گفتند : تو را چه شده است ؟
گفتم : هميانى را گم كردهام ، بر سر خود مىزدم و بسيار گريه مىكردم تا صدايم گرفت ، چند روز به اين حال بودم و هركس از سبب اين حال سؤال مىكرد ، مىگفتم : در آب سرد رفتهام و سرما خوردهام .
[ تشرف حجاج ايرانى با ايشان ] 43 مسكة
در اين باب است كه دو سيد از حجّاج ايرانى آن حضرت را در بيابان نجد مىبينند ولى ايشان را نمىشناسند .