تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
حقّ خودم را به مادرم دادم و گفتم ؛ به يك نان اكتفا مىكنم . در صحرا بيرون شدم ، ظهر كه گوسفندها خوابيدند ، عزم غذا خوردن كردم ، سوارى حاضر شد ، گفت : مهمان مىخواهى ؟ ناچار تعارف كردم . پياده شد ، با آن‌كه گرسنه بودم ، يك نان را نزد او گذاشتم ، با شير تناول نمود . سپس گفت : كسى هست ، مرا به مشهد راهنمايى كند ، يك تومان به او بدهم . به خود گفتم ؛ چه از اين بهتر كه هم به مشهد مشرّف شوم و هم وجهى نقد شود . گفتم : من دلالت كنم ، لكن گوسفندان را چه كنم ؟ گفت : به خدا بسپار ! من ، عن ظهر القلب گفتم : گوسفندان را به خدا سپردم و روانه شدم . چون او سوار و من پياده و گرسنه بودم ، عقب افتادم ، عرض كردم : آهسته‌تر ، من به شما نمىرسم . فرمود : دست خود را بده ، پنجهء خود در پنجهء من برآورد . قدرى كه گذشت ، دروازه و حصار مشهد نمودار شد . فرمود : برو زيارت كن ! مرا همين جا دريابى . داخل شهر شدم ، يكى از كسانى كه گوسفندان او نزد من بود ، به من برخورد . گفت : كجا ؟ گفتم : زيارت . گفت : در اين وقت تنگ يا گوسفندان ما را يا فروخته‌اى يا خورده‌اى ؟ و الّا نمىآمدى . گفتم : چنين نيست . گوسفندان را به خدا سپردم . اصرار كرد . گفتم : فرضا چنين است . الحال چه مىكنيد ؟ بالاخره از ايشان رها شده ، بعد از زيارت به خارج شهر رفتم . آن جناب را به همان حالت در محلّ خويش ديدم ، رسيديم ، گوسفندها محفوظ بود ، يك تومان هم مرحمت فرمودند و رفتند تا از نظر غايب شدند .