بعد از چند شب ، نزديك صبح ، همان بزرگوار را در خواب ديدم ، فرمود : نگفتم برو كربلا . ديدم شمشيرى بر كمر بسته ، فرمود : الان از جنگ بالشويك آمدم و آنها را شكست دادم .
از وحشت و خوف بر خود لرزيدم . عيالم مرا بيدار كرد كه برخيز ! وقت اذان است ، چرا مىلرزى ؟ چون بيدار شدم خود را غرق عرق ديدم . لباس عوض كردم . اذان نگفتم ، چون هميشه اذان مىگفتم ، با همان حال به مسجد آمدم تا آنكه پدرم به مسجد آمد او امام جماعت بود ، پرسيد : چرا اذان نگفتى ؟
گفتم : معذور بودم . بعد از نماز و تعقيب خواب خود را بيان كردم ، ولى اسم كربلا را نياوردم .
بعضى از حضّار گفتند : از بس با شيعيان مراوده مىكنى ، اين خوابها را مىبينى .
ديگرى گفت : ابو بكر بوده .
پدرم گفت : خواب خوبى است ، لكن گوسفندى ذبح و به فقرا قسمت كن ! دو روز بيشتر طول نكشيد كه خبر رسيد ، بلشويكى شكست خورد .
در روزنامه نو باد تند و غبارى آمد ، آنها را شكست داد . چون بالشويك تمام بخارا و بلخ و آن نواحى را تصرّف كردند و از آنجا داخل خاك افغان شدند ، يك مرتبه شكست خوردند و افغانها آنها را تعاقب كردند . بعد از چند روز به تربت شيخ جام رفتم ؛ چون از آن محل ، سه منزل دور است ، باز در خواب ديدم ، همان بزرگوار تشريف آوردند و شيخ احمد جام ، كشكول به دست و طبرزين به دوش عقب آن سرور است . نهيبى به من زد كه هنوز اينجايى ؟ نگفتم برو كربلا ! دست به قائمهء شمشير زدند و فرمودند : اگر شيخ احمد شفاعت تو را نمىكرد ، الان تو را به زمين فرومىكردم . برو كربلا ، ديگر به خانهء خود مرو !
عرض كردم : شما كيستيد ؟
فرمود : من صاحب الزمانم .
بيدار شدم . با همان حال راه افتادم و يك تومان بيشتر نداشتم . الى الآن امورم به
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 456
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٥٦