گفتم : مولاى ! خدا مرا فداى تو گرداند ، طيس را بر من حقّى است . به خدا او مرا مشهور گردانيد . با خود گفتم ؛ او به طيس مىفرمايد و طيس هم ترك مطالبه مىكند و هيچ نگفتم كه حقّ او چند است .
حضرت فرمود : بنشين تا بازآيم . نشستم تا نماز گزاردم ، روزه نيز بودم . دلتنگ شدم . خواستم بازگردم ، وى برسيد ، مردمان گرداگرد او و سايلان اطرافش بودند و آن حضرت ايشان را صدقه مىداد تا در خانه شد . آنگاه بيرون آمد و مرا بخواند . با او رفتم و نشستم . او را از ابن مسيّب حديث نقل مىكردم كه او امير مدينه بود . چون از سخن فارغ شدم ، فرمود : هنوز روزه نگشادهاى ؟
گفتم : نه . حضرت فرمود تا براى ما طعام آوردند . چون فارغ شديم ، فرمود : اين بالش را بردار و آنچه زير آن است ، بردار !
وقتى بالش را برداشتم ، ديدم دينارها زير آن است . آنها را در آستين ريختم . آن حضرت چهار نفر از بندگان خود را فرمود تا در سرايم با من بيايند ، چون تا در سرايم آمدند ، ايشان را بازگرداندم و به سراى خود رسيدم . چراغ خواستم و در آن نظر كردم .
ديدم چهل و هشت دينار است . ميان آن يك دينار ، به غايت ، روشن بود و نيكويى آن مرا به شگفت آورد . آن را برداشتم و نزديك چراغ گرفتم . به نقش روشن در آنجا نوشته بود : حقّ آن مرد ، بيست و هشت دينار مىباشد و آنچه باقى است ، براى تو است .
به خدا ! هرگز نگفته بودم حقّ آن مرد بر گردن من چهقدر است .
پس گفتم : حمد ؛ آن خداوندى را كه ولىّاش را عزيز گردانيد . « 1 »
[ معجزات حضرت جواد ( ع ) ] 9 مسكة
اما معجزات و خارق عادات محمد بن على التقى الجواد عليهما السّلام نيز مانند معجزات و
هامش
( 1 ) . الكافى ، ج 1 ، صص 488 - 487 .