پس خدمت آن حضرت رفتم . چون نظرش بر من افتاد ، قبل از آنكه حال خود را اظهار كنم ، گفت : يا ابا جعفر ! به درستى كه خداى تعالى حاجت تو برآورد و دينت ادا كرد ، تنگ دل و محزون مباش ! آن روز نزد حضرت اقامت نمودم ، فرمود : اگر تو را ميل به طعام باشد ، احضار فرمايم .
گفتم : يا بن رسول اللّه ! روزه مىدارم و آرزوى من است با حضرت تو افطار كنم . نماز مغرب به آن حضرت گزاردم . ميان سراى نشست . طعام آوردند و با آن سرور افطار كردم . چون طعام از مجلس برخاست ، فرمود : يا ابا جعفر ! امشب نزد ما مىباشى يا الحال حاجت تو تحصيل كنم تا به روى ؟
گفتم : يا بن رسول اللّه ! مىروم . دست مبارك به سوى زمين برد ، يك قبضه خاك برداشت و فرمود : آستين خود بگشا ! تا در آستينم ريخت ، همه دينارهاى طلاى خالص شده بود .
از نزد آن حضرت به منزل خود رفتم و نزديك چراغ نشستم تا دينارها را از روى بهجت تمام و خوشحالى ما لا كلام ، تعداد كنم . ميان آن ، دينارى ديدم كه بر آن نوشته بود : پانصد دينار است ، نصف آن جهت دين تو و نصف ديگر براى نفقهء ما يحتاج اهلبيت تو است . چون اين علامت ديدم ، دينارها را نشمردم ، زير بستر خواب نهادم و آن شب با فراغ بال و رفاهيّت احوال ، خواب كردم .
على الصّباح ، قريب به ده نوبت ملاحظه كردم ، آن دينار كه در آن نوشته بود ، نديدم ، عدد آنها را ملاحظه كردم ، باز بلا زياده و كم پانصد دينار بود .
سوّم ؛ در كتاب اصول كافى از احمد بن عبد اللّه غفارى روايت شده ، گفت : مردى از فرزندان ابى رافع طيس نام ، حقّى بسيار بر من داشت و در خواستن حقّ خود الحاح نمود تا اينكه بر در مسجد مىايستاد و فرياد مىكرد : غفارى مال مرا مىخورد . آنگاه مردمان بر من جمع مىشدند . روزى نماز بامداد كرده ، به سوى امام رضا عليه السّلام رفتم ، حضرت آن روز به عريض رفته بود . چون نزديك سراى وى رسيدم ، حضرت مىآمد و بر درازگوشى نشسته بود . بر وى سلام كردم و آن ماه ، رمضان بود .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 436
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٣٦