تعزيت گفتم و به صبر امر نمودم . فرداى آن روز ، ديدم صاحب سجن و بوّاب و حرّاس و حجّاب و جماعتى از مردم در اضطراب و وحشتاند و غوغا مىنمايند .
گفتم : چه واقع شده ؟
گفتند : شخصى از اهل شام كه دعوى نبوّت مىكرد و در حبس بود ، مفقود شده .
نمىدانيم به آسمان ، بالا يا به زمين ، فرورفته است .
نيز محمد بن جرير به سند خود از محمد بن يحيى روايت كرده كه گفت : جناب محمد بن على عليهما السّلام را ديدم كه اراده فرمود از دجلهء بغداد عبور نمايد . ناگاه ديدم دو طرف شطّ به هم وصل شد و آن بزرگوار از شطّ عبور نموده ، گذشت . در شطّ فرات هم مشاهده كردم دو طرف شطّ به هم وصل شد و آن بزرگوار از آن عبور فرمود . « 1 »
در كتاب خلاصة الاخبار از ابن شهرآشوب به سند معتبر از حكيمه خاتون صبيّهء محترمهء امام موسى كاظم عليه السّلام روايت كرده كه روزى برادرم ، حضرت رضا عليه السّلام مرا طلبيد و فرمود : اى حكيمه ! امشب فرزند مبارك خيزران متولّد مىشود . بايد هنگام ولادت او حاضر باشى . خدمت آن حضرت ماندم . با آمدن شب ، مرا با خيزران و زنان قابله در حجره درآورده ، از حجره بيرون رفت ، چراغى نزد ما افروخت و در را به روى ما بست .
تا او را بر بالاى طشت نشانديم ، چراغ خاموش شد و ما از خاموشى چراغ مغموم شديم . ناگاه ديديم آن خورشيد فلك امامت از افق رحم طالع گرديد و ميان طشت نزول نمود . پردهء نازكى مانند جامه آن حضرت را احاطه كرده بود و نورى از او ساطع بود كه تمام حجره منوّر شد و از چراغ مستغنى شديم .
سپس آن نور مبين را برگرفتم ، در دامن خود گذاشتم و آن پرده را از خورشيد جمالش دور كردم . ناگاه حضرت رضا عليه السّلام پس از آنكه او در جامهء مطهّر پيچيده بود ، به حجره درآمد . آن گوشوارهء عرش امامت را از ما گرفت ، در گهوارهء عزّت و كرامت گذاشت ، آن مهد شرف و عزّت را به من سپرد و فرمود : از اين گهواره جدا مشو !
هامش
( 1 ) . دلائل الامامة ، ص 398 .