دشنام برادر مؤمن جايز نيست و ما احدى از دوستان و شيعيان خود را به اين نوع امر ، رضا ندهيم . يقين بدان به سبب اين خصومت و نفرين كه ميان تو و برادرت شد ، خداى تعالى به تفاوت ميان شما امر كرد ، برادرت پيش از آنكه به اهل خود برسد ، در اين سفر وفات خواهد كرد و تو از آنچه به سبب او كردهاى ، نادم و پشيمان خواهى شد .
يعقوب گفت : يا بن رسول اللّه ! اجل من كى باشد ؟
فرمود : اجل تو رسيده بود ، ليكن صلهء رحم به جاى آوردى و در فلان موضع ، عمّهء خود را دريافتى و با هديهاى ، او را از خود خشنود ساختى . خداى تعالى بيست و دو سال ديگر در اجلت تأخير كرد .
على بن حمزه گويد : سال ديگر در حجّ ، يعقوب بن زيد را ديدم . نزد او رفتم و احوالش پرسيدم .
گفت : يا بن ابى حمزه ! در همان سفر كه مولاى من فرمود ، برادرم فوت شد قبل از آن كه به اهل و وطن خود برسد .
ايضا در آن كتاب از معلىّ بن محمد از بعضى اصحاب از بكّار قمىّ ( ره ) منقول است ، گفت : چهل حج كرده بودم ، در آخر مرا مسكنت و فقرى روى داد و نهايت عسرت و احتياج روى نمود . در مكّهء معظّمه چندان اقامت نمودم كه ساير حاجيان متوجّهء بلاد خود شدند . بعد از آن با خود گفتم ، به مدينه روم ، زيارت حضرت رسالت پناهى كنم ، شرف صحبت ابى الحسن موسى الكاظم عليهما السّلام را دريابم و باقى اوقات ، كار گل و مزدورى كنم ، شايد مكنتى يابم و به قوّت آن به كوفه روم و به اهل و عيال خود برسم .
پس متوجّهء مدينه شدم و به سعادت زيارت حضرت رسول مشرّف شدم . روز ديگر بر سر بازار حاضر شدم و در آن موضع كه مزدوران جمع مىشدند ، ميان ايشان ، ايستادم تا آنكه شخصى مرا خدمتى فرمايد . ناگاه مردى آمد و مجموع فعله را ببرد .
من نيز از عقب آن شخص با ايشان رفتم و به او گفتم : يا عبد اللّه ! مردى غريبم و كسى را نمىشناسم . اگر مصلحت دانى با اين جماعت همراه باشم و هرچه اشاره نمايى ، عمل كنم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 429
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٢٩