حضرت بيرون رفت . « 1 »
در كتاب خلاصة الاخبار « 2 » از ابى الصلت هروى ، مروى است كه حضرت على بن موسى الرّضا عليهما السّلام فرمود : روزى در خدمت پدر خود حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام بودم . آن حضرت به على بن حمزه فرمود : يا بن ابى حمزه ! مردى از اهل مغرب پيش تو آيد و خصوصيّات احوال مرا پرسد ، بگو او به قول پدرش جعفر بن محمد عليهما السّلام امام است و آنچه از حلال و حرام از تو پرسيد ، بگو .
على بن حمزه گفت : يا بن رسول اللّه ! علامت آن شخص چه باشد ؟
فرمود : مردى جسيم و بلند قامت باشد .
سپس وى نزد من آمد و گفت : مىخواهم احوال صاحب تو را بپرسم .
گفتم : از كدام صاحب ؟
گفت : از موسى بن جعفر عليهما السّلام .
گفتم : نام تو چيست ؟
گفت : يعقوب بن يزيد از بلاد مغرب .
گفتم : مرا از كجا مىشناسى ؟
گفت : دوش در خواب ديدم كسى به من گفت : على بن حمزه را ملاقات كن و آنچه مراد تو است ، از او سؤال نما . من از مردم پرسيدم . تو را نشان دادند .
گفتم : در همين موضع بنشين تا از طواف فارغ شوم . چون طواف تمام كردم نزد او رفتم و زمانى با او مصاحبت كردم ، به غايت پسنديده ديدم . به من التماس كرد و گفت :
آرزو دارم خدمت امام برسم . او را خدمت امام عليه السّلام رساندم .
چون نظر حضرت بر او افتاد ، فرمود : اى يعقوب بن يزيد ! ديروز وقت آمدن ، ميان تو و برادرت خصومتى در فلان موضع واقع شد و به سر حدّ دشنام رسيد . در دين ما
هامش
( 1 ) . ر . ك : كشف الغمه ، ج 3 ، ص 40 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 309 ؛ مدينة المعاجز ، ج 6 ، صص 387 - 386 .
( 2 ) . ر . ك : كشف الغمه فى معرفة الائمة ، ج 3 ، صص 40 - 39 .