فرمود ؛ مىگويد : اى مولاى من ! مارى قصد كرده جوجههاى مرا بخورد . برخيز برويم او را از اين عصفور و بچّههايش دفع نماييم . چون داخل خانه شديم ، ديديم مارى ارادهء بلعيدن بچّههاى عصفور را دارد . مار را به قتل آورديم . « 1 »
نيز از احمد بن حنبل روايت شده ، گفت : خدمت موسى بن جعفر عليهما السّلام رفتم تا حديثى را نزد او قرائت نمايم . ديدم ثعبانى ، دهان خود را نزديك گوش آن حضرت برده و با آن بزرگوار تكلّم مىكند . از عرض حاجت خود فارغ شد و آن حضرت براى او بيان فرمود آنچه را كه خواسته بود و من مكالمهء ايشان را نفهميدم . چون آن اژدها از نزد آن بزرگوار خارج شد ، به من فرمود : اى احمد ! اين ثعبان ، رسول طايفهء جنّ بود ، در ميان ايشان دو مسأله اختلاف شده بود . او نزد من آمد و از مسألهء مختلف فيها سؤال كرد ، جواب آن را شنيد و رفت .
نيز محمد بن جرير از احمد بن النيان كه يكى از خواصّ حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام بود ، روايت كرده ، گفت : شبى در بستر خود خوابيده بودم . ناگاه ديدم كسى با پاى خود مرا حركت داد و فرمود : آيا شيعهء آل محمد در اين وقت مىخوابد ؟
برخواستم ، ديدم حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام است . فرمود : يا احمد ! براى نماز وضو بگير . چون وضو گرفتم ، دست مرا گرفت و از باب خانه بيرون آورد در حالىكه در ، بسته بود و نمىدانستم مرا كجا مىبرد . ناگاه ديدم ناقهاى عقال كرده بر باب است .
حضرت زانوى او را گشوده ، سوار شد ، مرا نيز به رديف خود سوار نمود ، قدرى كه مسافت طىّ نموديم ، از ناقه فرود آمد ، من نيز فرود آمدم . بيست و چهار ركعت نماز به جاى آورد و فرمود : يا احمد ! آيا مىدانى اين چه موضع است ؟
عرض كردم : خدا و رسول و فرزند رسول داناترند .
فرمود : اين قبر جدّم حسين عليه السّلام است . قدرى ديگر طىّ نموديم تا وارد كوفه شديم وقتى كه حرسه و كلاب و پاسبانان كوفه در بازار و محلّه بيدار بودند و ما را نمىديدند تا آنكه داخل مسجد شديم . هفده ركعت نماز به جاى آورد و فرمود : يا احمد ! آيا
هامش
( 1 ) . دلائل الامامة ، ص 343 .