نازل مىشد ، چون وحى تمام شد ، فرمود : يا على ! نماز گزاردهاى ؟
عرض كرد : نه !
فرمود : دعا كن خداى تعالى آفتاب را برايت برگرداند . على دعا كرد و آفتاب برگشت .
نيز ابن شهر آشوب به سند خود از اسماء بنت عميس روايت كرده ، كه اسماء گفت :
به خدا قسم ! وقت غروب آفتاب ، آوازى شنيدم ؛ مانند آواز ارّهاى كه در چوب كشند و اين قضيّه به ظهياء در غزوهء خيبر واقع شد .
همچنين مروى است حضرت امير المؤمنين عليه السّلام صبر نموده ، نماز را به ايما و اشاره و ركوع و سجود آن را نشسته به جاى آورد ، چون وحى منجلى شد و آفتاب برگرديد ، نماز را اعاده فرمود .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به حسان بن ثابت امر كرد اين قضيّه را به نظم درآورد ، حسان اين قضيّه را به نظم درآورد ، اين چند بيت را انشا نموده ، عرض كرد :
« لا يقبل التّوبة من تائب * الّا بحبّ ابن ابى طالب
اخى رسول اللّه بل صهره * و الصّهر لا يعدل بالصّاحب
يا قوم ! من مثل علىّ و قد * ردّت عليه الشّمس من غائب »
سيد مرتضى - عليه الرّحمة - به سند خود از حضرت سيّد الشهدا عليه السّلام روايت كرده كه چون حضرت امير المؤمنين عليه السّلام از جنگ نهروان مراجعت نمود ، به مسجد براثا نزول اجلال فرمود كه محلّهاى قديمى در جانب بغداد است و نماز ظهر را در آنجا به جاى آورد ، از آنجا كوچ كرده ، داخل زمين بابل شدند ، هنگام نماز عصر رسيد ، مردم عرض كردند : يا امير المؤمنين ! وقت نماز عصر رسيد .
فرمود : اين زمين بدى است و چندين مرتبه اهل خود را فروبرده .
به روايت صدوق - عليه الرّحمة - حضرت فرمود : اين سرزمين ، ملعون است . زيرا سه مرتبه در اين موضع عذاب نازل شد و يك نوبت ديگر هم ، عذابى در اين موضع نازل خواهد شد ، اين اوّل زمينى است كه در آن ، بت پرستيده شده و براى پيغمبر و وصىّ