ميبدى در شرح ديوان « 1 » از شرح فصوص جندى نقل كرده : او اوّل محرم در اشبيله از بلاد اندلس به خلوت نشست . نه ماه طعام نخورد ، در اوّل عيد مأمور شد ، بيرون آمد و به اين مبشّر شد كه خاتم ولايت محمديّه است و گفته : از دلايل ختميّت او ، آن بود كه ميان دو كتف او در آن موضع كه براى پيغمبر ما صلّى اللّه عليه و آله و سلّم علامتى بود ، علامت براى او هم بود لكن در كودكى عضو نه مثل آنكه در برآمدگى بود ؛ اشاره به اينكه علامت ختميّت نبوّت ، ظاهر و فعلى و ختميّت ولايت ، باطنى و انفعالى است .
غير اينها از كلمات و عبارات كه چون عناد و عصبيّت او با طايفهء اماميّه بيشتر بود ، در ميان آن طايفه ، از او بيشتر از ديگران مدح كردند ، او در كتاب مسامرات ، تصريح كرده ؛ رافضيان به صورت خوكاند و عمر را معصوم مىداند ، بلكه در فتوحات گفته :
و اكثر آنچه از ضلالت ظاهر شد ، به حسب اصل صحيح در شيعه ، لا سيّما در اماميّه از ايشان است . پس شياطين ، حبّ اهل البيت و استفراغ محبّت در ايشان را داخل كرده و اعتقاد كردهاند اين از بهترين قربات به سوى خداى تعالى و رسول او است .
نيز در مقام حالات اقتطاب گفته : « و منهم من يكون ظاهر الحكم و يجوز الخلافة الظاهرة ، كما جاز الخلافة الباطنة من جهة المقام ، كابى بكر ، عمر ، عثمان ، على ، حسن ، معاوية بن يزيد ، عمر بن عبد العزيز و المتوكّل » .
اين متوكّل كه او را خليفهء ظاهر و قطب عالم مىداند ، همان كسى است كه سيوطى در تاريخ الخلفا « 2 » گفته : در سنهء سى صد و شش ، متوكّل ، به خراب كردن قبر امام حسين عليه السّلام و خانههايى كه اطراف آن بود امر كرد و اينكه آنجا را مزارع كنند ، مردم را از زيارت آن حضرت منع كرده ، آنجا را شخم كرد و صحرايى شد . متوكّل ، به نصب ؛ يعنى عداوت على و اولادش معروف بود و بعض شعرا چه خوب گفته :
هامش
( 1 ) . شرح ديوان منسوب به امير المؤمنين على بن ابى طالب ، ص 142 .
( 2 ) . تاريخ الخلفا ، صص 265 - 264 .