ديدگان مىماليد .
من از روى تعجّب گفتم : نامهاى را مىبوسى كه صاحبش را نمىشناسى ؟
كنيز گفت : اى عاجز كم معرفت به بزرگى فرزندان و اوصياى پيغمبران ! گوش خود را به من سپار و دل براى شنيدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براى تو شرح كنم .
من ، ملكه دختر يشوعا فرزند قيصر ، پادشاه رومم ، مادرم از فرزندان شمعون بن الصفا ، وصىّ حضرت عيسى عليه السّلام است .
تو را به امرى عجيب خبر دهم . بدان هنگامى كه من سيزده ساله بودم ، جدّم قيصر خواست مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد ، پس از نسل خود و نسل حواريّون عيسى و علماى نصارا و عبّاد ايشان ، سى صد نفر را در قصر خود جمع كرد ، از صاحبان قدر و منزلت ، هفت صد كس و از امراى لشكر ، سرداران عسكر و بزرگان و سركردههاى قبايل ، چهار هزار نفر . سپس فرمود تا تختى حاضر ساختند كه در ايّام پادشاهى خود ، به انواع جواهر مرصّع گردانيده بود .
آن تخت را روى چهل پايه تعبيه كردند ، بتها و چليپاهاى خود را بر بلندىها قرار دادند و پسر برادر خود را بر بالاى تخت فرستاد .
چون كشيشان انجيلها بر دست گرفتند كه بخوانند ، بتها و چليپاها همگى سرنگون شد و بيفتاد ، پايهء تخت شكست ، تخت بر زمين افتاد و پسر برادر ملك از تخت افتاد و بىهوش شد .
در آن حال رنگهاى كشيشان متغيّر شد و اعضايشان بلرزيد . بزرگ ايشان به جدّم گفت : اى پادشاه ! ما را از چنين امرى معاف دار ! چون به سبب آن نحوستهايى روى داد كه نشان مىدهد دين مسيح به زودى زايل شود .
جدّم اين امر را به فال بد دانست و به علما و كشيشان گفت : بار ديگر اين تخت را برپا كنيد ، چليپاها را به جاى خود بگذاريد و برادر اين روزگار برگشتهء بدبخت را حاضر گردانيد كه اين دختر را به او تزويج نمايم تا سعادت آن برادر ، نحوست اين برادر دفع كند .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 12
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص١٢