تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
عرضه كنند تا او را نظر كنند و از دست گذاردن خواهنده بر او ابا كند و آن را كه ارادهء لمس او را كرده ، منقاد نشود . آواز او را به زبان رومى از پس پردهء رقيقى بشنوى كه چيزى مىگويد . بدان كه مىگويد : واى پردهء عفّتم دريده شد ! يكى از خريداران گويد : اين كنيز به سى صد اشرفى براى من باشد كه عفّت او بر رغبت من افزوده است و او به زبان عربى بگويد : اگر به زىّ سليمان بن داود و به حشمت ملك او درآيى ، مرا در تو رغبتى پيدا نشود . پس بر مال خود بترس ! آن‌گاه برده‌فروش مىگويد : چاره چيست و از فروختن تو چاره نيست . كنيز مىگويد : چه تعجيل مىكنى و البتّه بايد مشترى به هم رسد كه دل من به او ميل كند و بر وفا و ديانت او اعتماد داشته باشم ! در اين وقت ، تو برخيز و نزد عمرو بن يزيد برده‌فروش برو و به او بگو با من مكتوبى است كه يكى از اشراف از روى ملاطفت به زبان و خطّ رومى نوشته و در آن نامه ، كرم و وفا و سخاوت و بزرگوارى خود را وصف كرده . پس اين نامه را به آن كنيز ده ، تا در اخلاق و اوصاف صاحب نامه تأمّل نمايد . اگر به او ميل نمود و راضى شد ، بگو من در خريدن آن كنيز از تو وكيل اويم . بشر بن سليمان گفت : تمام آن‌چه مولايم ابو الحسن عليه السّلام ، در امر آن كنيز براى من معيّن كرده بود ؛ امتثال نمودم . چون كنيز در آن نامه نظر كرد ، سخت بگريست و به عمرو بن يزيد گفت : مرا به صاحب اين نامه به فروش و قسم‌هاى مغلّظه - كه به اضطرار آورده بودند - خورد كه اگر از فروختن او به صاحب مكتوب ابا كند ، خود را بكشد . من نيز پيوسته در بها ، با او سخت‌گيرى مىكردم تا آن‌كه به همان قيمت راضى شد كه مولايم از اشرفىها با من روانه كرده بود . زرها را دادم و كنيز را گرفتم . كنيز خندان و شكفته بود و با من به حجره‌اى آمد كه در بغداد گرفته بودم ، تا به حجره رسيد ، نامهء امام را بيرون آورده ، و مىبوسيد و بر