تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 14

مساهمون:

ص١٤
آن خورشيد فلك امامت ، روز به روز در كانون سينه‌ام مشتعل مىشد و سرمايهء صبر و قرار مرا به باد فنا مىداد ، به حدّى كه خوردن و آشاميدن بر من حرام شد ، هر روز چهره‌ام كاهى مىشد ، بدن مىكاهيد و آثار عشق پنهان ، در بيرون ظاهر مىگرديد . در شهرهاى روم طبيبى نماند كه جدّم براى معالجه حاضر نكرده باشد و دواى درد من را از او سؤال ننموده باشد . چون از علاج درد من مأيوس گرديد ، روزى به من گفت : اى نور چشم من ! آيا در دنيا هيچ آرزويى در خاطرت هست تا به عمل آورم . گفتم : اى جدّ من ! درهاى فرج را به روى خود بسته مىبينم ؛ اگر شكنجه و آزار اسيران مسلمان كه در زندان تواند ، دفع نمايى و بند و زنجيرها را از ايشان بردارى و آزاد نمايى ، اميدوارم حضرت حق تعالى و حضرت مسيح و مادرش عافيتى به من بخشند . چون چنين كردند ، اندك صحّتى از خود ظاهر ساختم و اندكى طعام تناول كردم . پس خوشحال و شاد شد و ديگر اسيران مسلمان را عزيز داشت . بعد از چهار شب در خواب ديدم بهترين زنان عالميان ، فاطمهء زهرا عليها السّلام به ديدن من آمد ؛ حضرت مريم را با هزار كنيز از حوران بهشت ديدم كه در خدمت آن حضرت بودند . حضرت مريم عليها السّلام گفت : اين خاتون و بهترين زنان ، مادر شوهر تو ، امام حسن عسكرى عليه السّلام است . پس به دامنش درآويختم ، گريستم و شكايت كردم كه امام حسن عليه السّلام به من جفا مىكند و از ديدنم ابا مىكند . آن حضرت فرمود : چگونه فرزند من به ديدن تو آيد در حالىكه به خدا شرك مىورزى و بر مذهب ترسايانى . اينك خواهرم مريم ، دختر عمران ، از تو به سوى خدا بيزارى مىجويد ، اگر ميل دارى كه حق تعالى و حضرت مسيح و مريم عليهما السّلام از تو خشنود گردند و حضرت امام حسن عسكرى به ديدن تو بيايد ، پس بگو أشهد أن لا إله الا اللّه و أشهد أنّ محمدا رسول اللّه !