پس چون اين دو كلمهء طيّبه را تلفّظ نمودم ، حضرت سيّدة النساء مرا به سينهء خود چسبانيد ، دلدارى داد و فرمود : اكنون منتظر آمدن فرزندم باش كه او را به سوى تو مىفرستم .
هنگامى كه بيدار شدم ، آن دو كلمهء طيّبه را بر زبان مىراندم و انتظار ملاقات آن حضرت مىبردم . چون شب آينده درآمد و به خواب رفتم ، آفتاب جمال آن حضرت ، طالع گرديد .
گفتم : اى دوست من ! بعد از آنكه دلم را اسير محبّت خود گرداندى ، چرا مرا از مفارقت جمال خود ، چنين جفا دادى ؟
فرمود : دير آمدن من نزد تو ، نبود مگر براى آنكه تو مشرك بودى . اكنون كه مسلمان شدى ، هر شب نزد تو خواهم آمد تا آن زمان كه خداى تعالى در ظاهر ، من و تو را به يكديگر برساند و اين هجران را به وصال مبدّل گرداند .
بعد از آن شب تا حال يك شب نگذشت كه درد هجران مرا به شربت وصال دوا نفرمايد .
[ شرافت دو گيتى ] 3 مسكة
همچنين در آن كتاب است كه آنگاه بشر بن سليمان گفت : چگونه ميان اسيران افتادى ؟
گفت : امام حسن عسكرى عليه السّلام شبى از شبها به من خبر داد كه فلان روز ، جدّت لشكرى بر سر مسلمانان خواهد فرستاد و خود از عقب خواهد رفت . تو خود را در ميان كنيزان و خدمتكاران بينداز ، به هيأتى كه تو را نشناسند و از پى جدّ خود روانه شو و از فلان راه برو !
چنان كردم ؛ طليعهء لشكر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسير كردند و آخر كار من اين بود كه ديدى و تا به حال كسى غير از تو ندانسته ، من دختر پادشاه رومم ، مرد