سؤال كرديم .
گفتند : اين مزرعهء شيخ رتن است و اين اسم او است به هندى و مردم آن را معرّب كردند و ناميدند او را به عمر . چون عمر كرد عمر خارج از عادت .
چون فرود آمديم ، بيرون مزرعه ديديم در پيشگاه آن ، درخت بزرگى كه سايه مىانداخت بر خلق عظيمى و در زير آن ، جماعت بسيارى بودند از اهل آن مزرعه .
تمام اهل قافله به طرف آن درخت رفتند و ما هم با ايشان بوديم . پس چون اهل مزرعه را ديديم ، سلام كرديم بر ايشان و سلام كردند بر ما و زنبيل بزرگى را ديديم معلّق در بين شاخههاى آن درخت .
پرسيديم از حال آن .
گفتند : اين زنبيلى است كه در او است شيخ رتن كه ديده رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را دو مرتبه و دعا كرده آن حضرت ، براى او به جهت طول عمر ، شش مرتبه .
درخواست نموديم از اهل آن مزرعه كه آن شيخ را فرود آرند كه كلام او را بشنويم كه چگونه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديده و چه روايت مىكند از آن جناب ؟
پيرمردى از اهل آن مزرعه آمد به نزد زنبيل شيخ و آن به چرخى بسته بود . پس آن را فرود آورد . پس ديديم كه آن زنبيل پر است از پنبه و آن شيخ در وسط پنبه است .
سر زنبيل را باز كرد ، پس شيخ را ديديم مانند جوجهاى .
روى او را باز كرد و دهن خود را بر گوش او گذاشت و گفت : يا جدّا ! اينان قومىاند كه از خراسان آمدهاند و در ايشان است شرفا از اولاد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سؤال مىكنند كه ايشان را خبر دهى كه چگونه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدهاى و چه فرمود به تو ؟
در اين حال ، شيخ آه سردى كشيد و به سخن آمد به آوازى مانند آواز مگس عسل « 1 » به زبان فارسى و ما مىشنيديم و سخنش را مىفهميديم .
گفت : سفر كردم با پدرم در ايّام جوانى به سوى بلاد حجاز به جهت تجارتى . چون رسيديم به درّهاى از درّههاى مكّه ، در وقتى كه باران پر كرده بود درّهها را . پس جوانى را
هامش
( 1 ) . مگس عسل : زنبور عسل