تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠
كه در آن سفر اول ديده بودم . او را نشناختم . چون سلام كردم بر او ، نظر كرد به سوى من و تبسّم نمود و مرا شناخت و فرمود : « عليك السّلام ! نزديك من بيا ! » در پيش روى او طبقى بود كه در آن رطب بود و حول او جماعتى بودند از اصحاب او ، مانند ستارگان و او را توقير و تعظيم مىكردند . پس به جاى خود ايستادم از مهابت او . پس فرمود : « نزديك بيا و بخور كه موافقت از مروّت است و منافقت از زندقه . » پس پيش رفتم و نشستم و با ايشان از آن رطب خوردم . آن حضرت با دست مبارك خود به من رطب مىداد تا آن‌كه شش رطب به من داد ، سواى آنچه به دست خود خوردم . آن‌گاه نظر كرد به سوى من و تبسّم نمود و فرمود : « آيا مرا نشناختى ؟ » گفتم : گويا مىشناسم و لكن محقّق نكردم . فرمود : « آيا مرا برنداشتى در فلان سال و از سيل مرا گذراندى در وقتى كه سيل حايل شده بود ميان من و شتران من ؟ » پس در اين حال آن جناب را شناختم به آن علامت و عرض كردم : بلى ، يا رسول اللّه ! و اللّه يا صبيح الوجه . « 1 » پس فرمود : « دست خود را دراز كن به سوى من ! » پس دست راست خود را دراز كردم به سوى آن جناب . پس با دست راست خود با من مصافحه كرد و فرمود به من ، بگو : « اشهد انّ لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه » گفتم : آن را به نحوى كه تعليم فرمود . پس دلم به اين خرسند شد . چون خواستم از نزدش برخيزم . فرمود به من : « بارك اللّه في عمرك ! بارك اللّه في عمرك ! بارك اللّه في عمرك ! » پس او را وداع كردم و خشنود بودم به ملاقات آن حضرت و به اسلام خود و خداوند مستجاب كرد دعاى پيغمبر خود صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را و بركت داد در عمر من به هر دعايى صد سال . و اين عمر من است ، امروز كه گذشته از شش‌صد و چيزى .
هامش
( 1 ) . يعنى : بلى ، به خدا سوگند اى زيباروى !