تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 819

مساهمون:

ص٨١٩
ديدم گندم‌گون مليح با شمايل نيكو كه مىچراند شترانى را در آن درّه‌ها و سيل حايل شده بود ميان او و شترانش و او خايف بود از آن‌كه سيل فروگيرد ، چون شدّت داشت . حالش را دانستم . به نزدش آمدم و او را به دوش برداشتم و در سيل داخل شدم و به نزد شترانش آوردم بدون سابقهء معرفتى به حال او . چون او را به نزد شترانش گذاشتم ، به من نظر نمود و فرمود به عربى : « بارك اللّه في عمرك ! بارك اللّه في عمرك ! بارك اللّه في عمرك ! » پس او را گذاشتم و پى شغل خود رفتم تا آن‌كه داخل مكّه شديم ، به جهت امر تجارتى كه آمده بوديم . آن را به انجام رساندم و به وطن خود برگشتم . چون مدّتى بر اين گذشت و ما در اين مزرعهء خود نشسته بوديم ، در شب ماهتابى كه ديديم قرص ماه در وسط آسمان به دو نيمه شد . نيمى غروب كرد در مشرق و نيمى غروب كرد در مغرب ، به قدر يك ساعت و شب تاريك شد . آن‌گاه طلوع كرد نيمى از مشرق و نيمى از مغرب تا آن‌كه رسيدند به يكديگر در وسط آسمان به حالت اول كه بودند . پس به غايت از اين امر متعجّب شديم و سبب آن را ندانستيم . از متردّدين مستفسر شديم از سبب آن قضيّه . ما را خبر دادند كه مردى هاشمى ظاهر شده در مكّه و مدّعى شده كه من رسول خدايم به سوى همهء اهل عالم و اهل مكّه معجزه‌اى از او خواستند مانند معجزهء ساير پيغمبران و خواستند از او كه امر كند ماه را كه به دو نيمه شود در وسط آسمان و غروب كند نيمى از آن در مغرب و نيمى در مشرق . آن‌گاه برگردد به همان نحوى كه بوده . پس به قدرت الهيّه چنان كرد بر ايشان . چون اين را از مسافرين شنيدم ، شوق كردم كه او را ببينم . پس تهيّهء تجارتى كردم و سفر كردم تا آن‌كه داخل مكّه شدم و سؤال كردم از آن شخص معهود . پس مرا به موضع او دلالت كردند . پس آمدم به منزل او و اذن خواستم ، رخصت داد . داخل شدم . ديدم او را كه در صدر منزل نشسته و نور مىدرخشد از رخسار او و محاسن و اوصافى