اول آن ، نازبالشى و بر آن نازبالش سر شيخى بود كه كهنه شده بود . و موهايش رفته بود و چادرى بر روى آن نازبالشها بود كه در دو طرف ، سرير بود كه او را بپوشاند و سنگينى آن بر او نباشد .
به آواز بلند سلام كرديم . پس نيكو جواب داد و گفت يكى از ماها به او آنچه را كه گفته بود به فرزند فرزند او و او را آگاه كرديم كه او ما را اشاره نمود به سوى پدرش و او مكالمه كرد به مثل آنچه پسرش كرده بود و اينكه او ما را به سوى تو دلالت كرد و مسرور نمود ما را به گرفتن فايده از تو .
پس باز كرد شيخ دو چشمان خود را كه در كلّهء سرش فرو رفته بود و به خدم خود گفت :
مرا بنشانيد . پس پيوسته دستهاى ايشان به مدارا به جانب او مىرفت تا اينكه نشست و با آن چادر كه بر بالشها افتاده بود ، خود را پوشاند .
آنگاه گفت : اى برادرزادگان من ! هرآينه حديث كنم شما را به خابرى كه حفظ كنيد آن را از من و فايده بريد از آن به چيزى كه براى من در آن ثواب باشد .
پدر من ، اولاد براى او نمىماند و دوست مىداشت كه عقبى براى او بماند . من در پيرى او متولّد شدم . خرسند شد به من و مبتهج گرديد به ورود من . آنگاه وفات كرد و مرا هفت سال بود . پس عمّ من كفالت كرد مرا بعد از او و او نيز مثل پدرم بود در خوف بر من .
پس داخل كرد مرا روزى با خود نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم .
گفت : يا رسول اللّه ! اين برادرزادهء من است و پدرش فوت شده و من متكفّلم تربيت او را . و مىترسم از مردن او . پس بياموز مرا ، عوذهاى كه تعويذ كنم او را به آن تا سالم ماند به بركت آن . پس آن جناب فرمود : « كجايى تو از ذات القلاقل ؟ »
گفتم : يا رسول اللّه ! ذات القلاقل چيست ؟
فرمود : « اينكه تعويذ كنى او را . پس بخوانى بر او سورهء جحد را
قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ
« 1 » تا آخر سوره و سورهء اخلاص را
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ . اللَّهُ الصَّمَدُ
« 2 » تا آخر آن و
هامش
( 1 ) . سوره كافرون : آيه 1 .
( 2 ) . سوره اخلاص : آيه 2 - 1 .