نيز خبر حكيمه خاتون را در ولادت و تصريح به آنكه آن جناب ، خليفه و امام دوازدهم است ، نقل كرده و نيز در آن كتاب ، حكايت رسيدن اسماعيل هرقلى خدمت امام عليه السّلام در سرّ من رأى در ماه سابعه و شفا دادن پاى او را كه حكايت پنجم است و نيز حكايت نهم را نقل كرده كه در هر يك تصديق است به آنچه دعوى نموديم .
نيز در آنجا روايت كرده از شخصى كه گفت : مرا معتضد با دو كس ديگر طلبيد و گفت : حسن بن على عليهما السّلام در سرّ من رأى وفات يافت . زود برويد و خانهء او را فراگيريد و هر كه را در خانهء وى ببينيد ، سر وى ، براى من آريد .
رفتيم و به سراى وى درآمديم . سرايى ديديم در غايت خوبى و پاكيزگى . گويا حال از عمارت او فارغ شده بودند و در آنجا پردهاى ديديم فروگذاشته . پرده را برداشتيم .
سردابى ديديم . به آنجا درآمديم ، دريايى ديديم . در اقصاى آن حصيرى بر روى آب انداخته و مردى به خوبترين صورت بر بالاى آن حصير ، در نماز ايستاده و به ما هيچ التفاتى نكرده .
يكى از آن دو نفر كه با من بودند ، سبقت گرفت . خواست كه پيش وى رود . در آب غرق شد و اضطراب مىكرد . تا آن زمان كه من دست وى را گرفتم و خلاص گردانيدم .
بعد از آن ، نفر ديگر خواست كه پيش رود . وى را نيز همان حال روى داد . وى را نيز خلاص كردم . من حيران بماندم .
پس گفتم : اى صاحب خانه ! از خداى تعالى و از تو عذر مىخواهم . و اللّه ! كه من ندانستم كه حال چيست و به كجا مىآييم ؟ از آنچه كردم ، به خداى تعالى بازگشتم . هرچند گفتم ، به من هيچ التفات نكرد . بازگشتيم و پيش معتضد رفتيم . و قصّه را بازگفتيم .
گفت : اين سرّ را پوشيده داريد و الّا بفرمايم كه شما را گردن زنند . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 52 ، ص 51 .