گرفتن شتران خود كه عسكر او بردند .
ملك گفت : چرا خلاصى كعبه را از من نخواستى كه من برگردم ؟
فرمود : « من ربّ شتران خودم و لمكّة . . . الخ . »
آنگاه داخل بلد شديم . پس ديديم كنج آقا را كه بر تختى نشسته نزديك دروازه . پس سلام كردم . در مقابل من برخاست .
پس گفتم به او كه : تو را همين فخر بس كه مذكور شدى در آن زمان .
پس گفت : قصّه چيست ؟
براى او نقل كردم .
گفت : اى آقاى من ! من از كجا دانستم كه تو به زيارت آمدى ، تا قاصد نزد تو بفرستم و من و عسكرم پانزده روز است كه در اين بلد محصوريم از خوف عنيزه ، قدرت نداريم بيرون بياييم .
آنگاه پرسيد كه عنيزه به كجا رفتند ؟
گفتم : نمىدانم جز آنكه غبار شديدى در وسط بيابان ديديم كه گويا غبار كوچ كردن آنها باشد .
آنگاه ساعت را بيرون آوردم ، ديدم يك ساعت و نيم به روز مانده و تمام زمان سير ما ، در يك ساعت واقع شده و بين منزلهاى عشيرهء بنى طرف تا كربلا سه فرسخ است . پس شب را در كربلا به سر برديم . چون صبح شد ، سؤال كرديم از خبر عنيزه .
پس خبر داد بعضى از فلّاحين كه در بساتين كربلا بود كه عنيزه در حالتى كه در منزلها و خيمههاى خود بودند كه ناگاه سوارى ظاهر شد بر ايشان كه بر اسب نيكوى فربهى سوار بود و بر دستش نيزهء درازى بود . پس به آواز بلند بر ايشان صيحه زد كه : « اى معاشر عنيزه ! به تحقيق كه مرگ حاضرى در رسيد . عساكر دولت عثمانيّه رو به شما كردهاند با سوارهها و پيادههاى خود و اينك ايشان در عقب مىآيند ، پس كوچ كنيد و گمان ندارم كه از ايشان نجات يابيد . »
پس خداوند خوف و مذلّت را بر ايشان مسلّط فرمود ، حتى آنكه شخص بعضى از
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 775
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٧٧٥