تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 773

مساهمون:

ص٧٧٣
پس چون شنيدم اين كلام را ، گفتم به آنان كه با من بودند : اين كلام اصلى ندارد ؛ زيرا كه بنى طرف را قابليّتى نيست در بر كه مقابله كنند با عنيزه و گمان مىكنم كه اين كيدى است از ايشان ، به جهت بيرون كردن زوّار از خانه‌هاى خود . زيرا كه بر ايشان سنگين شده ماندن زوّار در نزد ايشان ، چون بايد مهماندارى بكنند . پس در اين حال بوديم كه زوّار برگشتند به سوى خانه‌هاى آنها . پس معلوم شد كه حقيقت حال همان است كه من گفتم . پس زوّار داخل نشدند و در سايهء خانه‌ها نشستند و آسمان هم ابر گرفته . پس مرا به حالت ايشان رقّتى سخت گرفت و انكسار عظيمى برايم حاصل شد . پس متوجّه شدم به سوى خداوند تبارك و تعالى به دعا و توسّل به پيغمبر و آل او - صلوات اللّه عليهم - و طلب كردم از او اغاثهء زوّار را از آن بلا كه به آن مبتلا شدند . پس در اين حال بوديم كه ديدم سوارى را كه مىآيد بر اسب نيكويى مانند آهو كه مثل آن نديده بودم و در دست او نيزهء درازى است و او آستين‌ها را بالا زده و اسب را مىدوانيد . تا آن‌كه ايستاد در نزد خانه‌اى كه من در آنجا بودم و آن خانه‌اى بود از موى كه اطراف آن را بالا زده بودند . پس سلام كرد و ما جواب سلام او را داديم . آن‌گاه فرمود : « يا مولانا ! و اسم مرا برد . فرستاد مرا كسى كه سلام مىفرستد بر تو و او كنج محمّد آقا و صفر آقا است و آن دو از صاحب منصبان عساكر عثمانيّه‌اند و مىگويند : هرآينه زوّار بيايند كه ما طرد كرديم عنيزه را از راه و ما منتظر زوّاريم با عساكر خود در پشتهء سليمانيّه بر سر جادّه . » پس به او گفتم : تو با ما هستى تا پشتهء سليمانيّه ؟ گفت : « آرى . » پس ساعت را از بغل بيرون آوردم ديدم دو ساعت و نيم تقريبا به روز مانده . پس گفتم : اسب مرا حاضر كردند . پس آن عرب بدوى كه ما در منزلش بوديم به من چسبيد و گفت : اى مولاى من ! نفس