ديگرى گفت : بياييم قرعه بيندازيم به اين اسبان ما و به اسب هر يك كه قرعه بيرون آمد ، آن اسب را بكشيم كه گوشت آن را بخوريم تا آنكه از گرسنگى هلاك نگرديم .
چون قرعه انداختيم ، به نام اسب من بيرون آمد . پس ايشان را نسبت به اشتباه دادم . پس قرعهء ديگر زديم ، باز به اسم او شد . باز راضى نشدم ، تا سه مرتبه چنين كردند و هر سه مرتبه ، به نام اسب من بيرون آمد .
آن اسب در نزد من هزار اشرفى قيمت داشت و پيش من بهتر از پسرم بود . پس به ايشان گفتم : ارادهء كشتن اسب من داريد ؛ مرا مهلت دهيد كه يك مرتبهء ديگر او را سوار شوم و قدرى بدوانم تا آرزوى سوارى او در دل من نماند .
ايشان راضى شدند و من سوار شدم و دوانيدم تا آنكه به قدر يك فرسخ از ايشان دور شدم . پس كنيزى را ديدم كه در حوالى تلّى ، هيزم برمىچيند .
گفتم : اى كنيز ! تو از كيستى ؟ و اهل تو كيست ؟
گفت : من از مرد علويم كه در اين وادى است .
آنگاه از نزد من گذشت . پس من دستمال خود را بر سر نيزه كردم و نيزه را به جانب رفيقان خود بلند كردم كه ايشان را اعلام نمايم كه بيايند .
چون آمدند ، گفتم : بشارت باد شما را كه به آبادى رسيديم .
پس چون قدرى رفتيم ، خيمهاى در وسط آن وادى ديديم . پس جوانى نيكو روى بيرون آمد كه نيكوترين مردم بود و گيسوانش تا سره آويخته بود با روى خندان و سلام كرد .
ما با او گفتيم : اى بزرگ عرب ! ما تشنهايم .
پس به كنيزك صدا كرد كه آب بياور و كنيزك بيرون آمد با دو قدح آب و آن جوان يك قدح را از او گرفت و دست خود را در ميان آن گذاشت و به ما داد و آن قدح ديگر را نيز از او گرفت و چنين كرد و به ما داد و همهء ما از آن دو قدح آشاميديم و سيراب شديم و چيزى از آب دو قدح كم نشد . چون سيراب شديم ، گفتيم : اى بزرگ عرب ! گرسنهايم .
پس خود به خيمه برگشت و سفرهاى بيرون آورد كه در آن خوردنى بود و دست خود را در آن زاد گذاشت و برداشت و فرمود : ده كس ، ده كس ، بر سر سفره بنشيند .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 650
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٦٥٠