تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧

حكايت چهل و ششم [ محى الدين اربلى ]

در آن كتاب شريف نقل كرده از بعضى از اصحاب صالحين ما كه روايت كرده است از محى الدين اربلى كه او گفت : من نزد پدر خود بودم و مردى با او بود و آن مرد را پينكى گرفت . پس عمّامه از سر او افتاد و جاى ضربت هايله در سر او بود و پدرم او را از آن ضربت سؤال كرد . گفت : اين ضربت از صفّين است . پدرم گفت : جنگ صفين در زمان قديم شد و تو در آن زمان نبودى . گفت : من سفر كردم به سوى مصر و مردى از قبيلهء غزه « 1 » با من رفيق شد . در ميان راه ، روزى جنگ صفين را ياد كردم . آن رفيق من گفت : اگر من در روز صفين مىبودم ، شمشير خود را از خون على و اصحاب او سيراب مىكردم . من گفتم : اگر من در آن روز مىبودم ، شمشير خود را از خون معاويه و اصحاب او سيراب مىكردم و اينك من و تو اصحاب على و معاويه‌ايم . پس با يكديگر جنگ عظيمى كرديم و جراحت بسيار با يكديگر رسانيديم تا آن‌كه من از شدت ضربت‌ها افتادم و از حال رفتم . ناگاه مردى را ديدم كه به سر نيزه مرا بيدار مىكند و چون چشم گشودم آن مرد از مركب فرود آمد و دست بر جراحت‌هاى من ماليد ؛ در حال ، عافيت يافتم . فرمود : « در آنجا كه هستى مكث نما ! » پس غايب شد و بعد از اندك زمان ، برگشت و سر آن خصم من ، با او بود و مركب او را نيز آورده بود .
هامش
( 1 ) . شهرى است در فلسطين كه هاشم بن عبد مناف در آنجا درگذشت .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 647 | ميرزا حسين النوري الطبرسي / صادق برزگر بفرويى