حكايت چهل و هفتم [ حسن بن محمّد بن قاسم ]
در بحار نقل كرده از سيّد على بن محمّد بن جعفر بن طاوس حسنى ، در كتاب ربيع الالباب « 1 » كه او ذكر كرده كه گفت : حسن بن محمّد بن قاسم كه من با مردى رفيق شدم از ناحيهء كوفه كه اسم آن ناحيه را عمّار مىگفتند و از قريههاى كوفه بود . پس در راه ، امر حضرت قائم عليه السّلام را ذكر كرديم .
پس آن مرد به من گفت : اى حسن ! حديث كنم تو را به حديث عجيبى .
گفتم : بگو !
گفت : قافلهاى از قبيلهء طى به نزد ما آمدند در كوفه كه آذوقه بخرند و در ميان ايشان مرد خوش صورتى بود كه او رئيس قوم بود .
پس من به مردى گفتم : ترازو از خانهء علوى بياور !
آن بدوى گفت : نزد شما در اينجا علوى هست .
گفتم : يا سبحان اللّه ! بسيارى از اهل كوفه علوىاند .
بدوى گفت : علوى ، و اللّه ! آن است كه ما او را در بيابان بعضى بلاد گذاشتيم .
گفتم : چگونه بود خبر آن علوى ؟
گفت : ما به قدر سيصد سوار يا كمتر بيرون رفتيم براى غارت اموال هر كسى را كه بيابيم و بكشيم .
مالى گير نياورديم ، تا سه روز گرسنه مانديم و از شدّت گرسنگى ، بعض از ما به بعض
هامش
( 1 ) . در نسخ اصل و منقوله چنين هست و ظاهرا اشتباهى در اسم پدر و جدّ شده ؛ چه ربيع الالباب از مؤلفات سيّد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن محمّد است ، صاحب اقبال و طرايف و غيره و چنين عالمى در بنى طاوس مذكور نيست . و اللّه العالم منه رحمه اللّه . [ مرحوم مؤلّف ]