پس همهء ما ، و اللّه از آن سفره خورديم و آن زاد هيچ تغيير نيافت و كم نشد . پس بعد از خوردن گفتيم : فلان راه را به ما نشان ده .
فرمود : اين راه شما است و اشاره نمود به نشانى .
چون از او دور شديم ، بعضى از ما به بعض ديگر گفت كه ما براى مال بيرون آمدهايم ؛ اكنون كه مال ، گير شما آمده است به كجا مىرويم .
پس بعضى از ما از اين امر نهى مىكرد و بعضى امر مىكرد ، تا آنكه رأى همه متّفق شد كه به سوى او برگرديم .
پس ديد ما را كه به سوى او برگشتيم ، كمر خود را بست و شمشير خود را حمايل كرد و نيزهء خود را گرفت و بر اسب اشهبى سوار شد و در برابر ما آمد و فرمود : نفسهاى خبيثهء شما چه خيال فاسد كرده است كه مرا غارت كنيد ؟
گفتيم : همان خيال است كه گفتى و سخن قبيحى به او رد كرديم .
نعرهاى بر ما زد كه همهء ما از آن ترسيديم و از او گريختيم و دور شديم . خطّى در زمين كشيد و فرمود : قسم به حقّ جدّ من ، رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه احدى از شما از اين خط عبور نمىكند ، مگر آنكه گردن او را مىزنم . و اللّه كه از ترس او برگشتيم و آن علوى است از روى حقّ و مثل ديگران نيست . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 52 ، ص 75 - 77 .