تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
آن‌گاه مشغول شدند به خواندن و فرمود : « السّلام عليكما يا امينى اللّه فى ارضه و حجّتيه على عباده . الخ » چراغ‌هاى حرم را در اين حال روشن كردند ، پس شمع‌ها را ديدم روشن است و لكن حرم روشن و منوّر است به نورى ديگر ، مانند نور آفتاب و شمع‌ها مانند چراغى بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ ملتفت اين آيات نمىشدم . چون از زيارت فارغ شد ، از سمت پايين پا آمدند به پشت سر و در طرف شرقى ايستادند و فرمودند : « آيا زيارت مىكنى جدّم حسين عليه السّلام را ؟ » گفتم : آرى ، زيارت مىكنم ، شب جمعه است . پس زيارت وارث را خواندند و مؤذّن‌ها از اذان مغرب فارغ شدند . به من فرمود : « نماز كن و ملحق شو به جماعت ! » پس تشريف آورد در مسجد پشت سر حرم مطهّر و جماعت در آنجا منعقد بود و خود به انفراد ايستادند در طرف راست امام جماعت ، محاذى او و من داخل شدم در صف اول و برايم مكانى پيدا شد . چون فارغ شدم ، او را نديدم . از مسجد بيرون آمدم و در حرم تفحّص كردم ، او را نديدم و قصد داشتم او را ملاقات كنم و چند قرانى به او بدهم و شب ، او را نگاه دارم كه مهمان باشد . آن‌گاه به خاطرم آمد كه اين سيّد كى بود ؟ آيات و معجزات گذشته را ملتفت شدم از انقياد من امر او را در مراجعت با آن شغل مهم كه در بغداد داشتم و خواندن مرا به اسم با آن كه او را نديده بودم و گفتن او : « مواليان ما » و اينكه « من شهادت مىدهم » و « ديدن نهر جارى و درختان ميوه‌دار در غير موسم » و غير از اين‌ها از آنچه گذشت كه سبب شد براى يقين من به اينكه او حضرت مهدى عليه السّلام است . خصوص در فقرهء « اذن دخول » و پرسيدن از من ، بعد از سلام بر حضرت عسكرى عليه السّلام كه « امام زمان خود را مىشناسى ؟ » چون گفتم : مىشناسم ، فرمود : سلام كن ! چون سلام كردم ، تبسّم كرد و جواب داد . پس آمدم در نزد كفشدار و از حال جنابش سؤال كردم . گفت : « بيرون رفت . »