فرمود : « آرى و اللّه ! » و اشك از چشمان مباركش جارى شد و گريست .
گفتم : سيّدنا ! مسألة .
فرمود : « بپرس ! »
گفتم : سنهء هزار و دويست و شصت و نه حضرت رضا عليه السّلام را زيارت كرديم و در درّوت يكى از عربهاى شروقيه را كه از باديهنشينان طرف شرقى نجف اشرفاند ، ملاقات كرديم و او را ضيافت كرديم و از او پرسيدم : چگونه است ولايت رضا عليه السّلام . گفت : بهشت است ، امروز پانزده روز است كه من از مال مولاى خود ، حضرت رضا عليه السّلام خوردهام ! چه حدّ دارد منكر و نكير كه در قبر نزد من بيايند ؟ گوشت و خون من از طعام آن حضرت روييده در مهمانخانهء آن جناب . اين صحيح است كه على بن موسى الرضا عليه السّلام مىآيد و او را از منكر و نكير خلاص مىكند ؟
فرمود : « آرى ، و اللّه ! جدّ من ضامن است . »
گفتم : سيّدنا ! مسألهء كوچكى است ، مىخواهم بپرسم .
فرمود : « بپرس ! »
گفتم : زيارت من از حضرت رضا عليه السّلام مقبول است ؟
فرمود : « قبول است ، ان شاء اللّه . »
گفتم : « سيّدنا ! مسأله . »
فرمود : « بسم اللّه ! »
گفتم : حاجى محمّد حسين بزازباشى پسر مرحوم حاجى احمد بزّازباشى ، زيارتش قبول است يا نه ؟ و او با من رفيق و شريك در مخارج بود در راه مشهد رضا عليه السّلام .
فرمود : « عبد صالح ، زيارتش قبول است . »
گفتم : سيّدنا ! مسأله .
فرمود : « بسم اللّه . »
گفتم : فلان كه از اهل بغداد و همسفر ما بود ، زيارتش قبول است ؟
پس ساكت شد .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 578
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٥٧٨