اما خبرى كه در زيارت ابى عبد اللّه عليه السّلام وارد شده در شب جمعه به نحوى كه سؤال كرد از صحّت آن ، خبرى است كه شيخ محمّد بن المشهدى در مزار كبير « 1 » خود روايت كرده از اعمش كه گفت :
من منزل كرده بودم در كوفه و مرا همسايهاى بود كه بسيار اوقات با او مىنشستم و شب جمعه بود . پس به او گفتم : چه مىگويى در زيارت حسين عليه السّلام ؟
پس گفت به من كه : بدعت است و هر بدعتى ضلالت و هر ضلالتى در آتش است .
پس من از نزد او برخاستم و پر شده بودم از غضب و گفتم : چون سحر شود ، مىآيم نزد او و فضائلى از امير المؤمنين عليه السّلام براى او نقل مىكنم كه چشمش گرم شود و اين كنايه است از حزن و اندوه و غم .
پس رفتم نزد او و در خانهء او را كوبيدم . پس آوازى از پشت در برآمد كه او از اول شب ، قصد زيارت كرده .
پس به شتاب بيرون رفتم و آمدم به كربلا . ناگاه شيخ را ديدم كه سر به سجده گذاشته و از سجده و ركوع ملالتى نمىگيرد .
پس به او گفتم : تو ديروز مىگفتى زيارت بدعت است و هر بدعتى ، ضلالت و هر ضلالتى در آتش و امروز زيارت مىكنى آن جناب را !
پس گفت به من : اى سليمان ! مرا ملامت مكن زيرا كه من براى اهل بيت عليهم السّلام امامتى
هامش
اندكى كه رفتيم سوارى از طرف مشهد پيدا شد . چون به ما رسيد از حال جنازه پرسيد . آن چه گذشت ذكر كرديم . پس گفت : « من با اين مبلغ برمىدارم . » و اسبش نيكو و بر آن ، پالان فخرى بود . پس جنازه را بر آن گذاشت و محكم بست . خواستيم به او ، آن مبلغ را بدهيم . گفت : « در مشهد مىگيرم . »
پس روانه شد و به او گفتيم : « دفن نشود تا ما برسيم . » و آن ميّت را غسل نداده بوديم . ديگر او را نديديم . هفتهء ديگر ، روز پنجشنبه بود كه وارد مشهد شديم ؛ چون به صحن مقدّس داخل شديم ، ديديم آن ميّت غسل داده و كفن كرده ، در ايوان مطهّر گذاشته شده و تمام رختش در بالاى سرش و كسى را نديديم . چون تحقيق كرديم ، معلوم شد در همان روز كه جنازه را به او داديم ، وارد مشهد مقدّس شده و ديگر اثرى از او ظاهر نشد . منه [ مرحوم مؤلّف ]
( 1 ) . المزار الكبير ، ص 330 - 331 ؛ ر . ك : بحار الانوار ، ج 98 ، ص 58 .