تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 579

مساهمون:

ص٥٧٩
گفتم : « سيّدنا ! مسأله . » فرمود : « بسم اللّه . » گفتم : اين كلمه را شنيدى يا نه ؟ زيارت او قبول است يا نه ؟ جوابى نداد . حاجى مذكور نقل كرد كه ايشان چند نفر بودند از اهل مترفين بغداد كه در بين سفر پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را نيز كشته بود . پس رسيديم در راه به موضعى از جادّهء وسيعه كه در دو طرف آن بساتين و مواجه بلدهء شريفهء كاظمين است و موضعى از آن جادّه ، كه متّصل است به بساتين از طرف راست آن‌كه از بغداد مىآيد و آن مال بعضى از ايتام سادات بود كه حكومت به جور ، آن را داخل در جادّه كرد و اهل تقوا و ورع سكنهء اين دو بلد ، هميشه كناره مىكردند از راه رفتن در آن قطعه از زمين ، پس ديدم آن جناب را كه در آن قطعه راه مىرود . گفتم : اى سيّد من ! اين موضع مال بعضى از ايتام سادات است ، تصرّف در آن روا نيست . فرمود : « اين موضع مال جدّ ما ، امير المؤمنين عليه السّلام و ذريّهء او و اولاد ماست ، حلال است براى مواليان ما تصرّف در آن . » در قرب آن مكان ، در طرف راست ، باغى است مال شخصى كه او را حاجى ميرزا هادى مىگفتند و از متموّلين معروفين عجم بود كه در بغداد ساكن بود . گفتم : سيّدنا ! راست است كه مىگويند زمين باغ حاجى ميرزا هادى ، مال حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام است ؟ فرمود : « چه كار دارى به اين . » و از جواب اعراض نمود . پس رسيديم به ساقيهء آب كه از شطّ دجله مىكشند براى مزارع و بساتين آن حدود و از جادّه مىگذرد و آنجا دو راه مىشود به سمت بلد ، يكى راه سلطانى است و ديگرى راه سادات و آن جناب ميل كرد به راه سادات . پس گفتم : بيا از اين راه ، يعنى راه سلطانى ، برويم . فرمود : « نه ، از همين راه خود مىرويم . » پس آمديم و چند قدمى نرفتيم كه خود را در صحن مقدّس در نزد كفش‌دارى ديديم و