داشته باشند ، بلكه در باطن ايشان خلاف آن باشد ، و اعتقاد آن داشته باشد كه هركه حكم بر خلاف ائمه ايشان نمايد ، بر ضلالت باشد . زيرا اعتقاد ايشان اين باشد كه اهل اجتهاد در زمان اجتهاد منقطع شده و در عالم مجتهدى نيست و خدا بعد از ائمهء ايشان ، كسى را كه درجه اجتهاد داشته باشد خلق نمىنمايد و كسىكه مدعى معرفت احكام بشود از جانب خدا به غير اجتهاد ، ديوانه و فاسد الخيال مىباشد » « 1 » .
تمام شد كلام ابن عربى و جميع آن موافق انصاف و اعتقاد شيعه ، در بطلان رأى و اجتهاد است ، چنانكه بر عالم خبير مستور نيست ، و آنكه گفته « خداوند را خليفه باشد كه خروج خواهد نمود » ، ظاهر در اين است كه اين خليفه در عصر اين قائل و اين قول موجود بوده ، اگرچه خروج او بعد واقع شود ، و اين اعتراف به غيبت آن بزرگوار است . و نيز ساير آنچه از اوصاف و آثار ذكر كرده ، موافق اخبار اهل بيت است ، چنانكه خواهد آمد . حتى آنكه گفته :
« بيشتر دشمنان او مقلدين علماى اهل اجتهاد باشند » و آنكه « اگر شمشير به دست او نبود ، فقها فتواى به قتل او مىدادند » . زيرا كه مراد از فقها و مجتهدين به قرينه تعليلاتى كه ذكر كرده ، علماى اهل سنّت و خلافند و اعداى عدو آن حضرت ايشان باشند ، و اگر صاحب اين كلام از كلمات ديگر كه صريح در تصوف و تسنن او مىباشند نمىبود ، اين كلام در حكم به تشيع و حسن عقيده او كافى بود . لكن ظاهر است كه روح القدس ، اين كلام حق را به لسان باطل جارى فرموده تا آنكه بر اهل باطل حجّت باشد .
مانند كلام سطيح كاهن ، چنان كه از برسى نقل شده در كتاب مشارق نقل كرده از كعب بن حارث كه گفته : ذايزن ملك از براى امرى كه در آن شك كرده بود ، سطيح كاهن را احضار نمود و چون به در خانه او رسيد ، از براى امتحان پايه علم او ، دينارى را در زير پاى خود پنهان نمود و پس از دخول سطيح از او پرسيد كه : چهچيز از براى تو پنهان كردهام ؟
سطيح گفت : به حق بيت اللّه و حرم و حجر الاسود و شب ظلمانى و روز نورانى و بهر گويا و لال ، قسم مىخورم كه در ميان نعل و قدم خود دينارى پنهان كردهاى . ملك گفت كه : علم تو از كجاست ؟ گفت : از يك نفر جنى كه با من برادر شده . هرجا كه روم با من همراه باشد .
ملك گفت : مرا خبر ده از بعض امورى كه بعد از اين واقع شود .
هامش
( 1 ) . الفتوحات المكيّة ، ج 6 ، ص 51 و 63 ، باب 66 .