اتفاقا وقت خواب قيلوله بود و آن جناب در بيرون خانه تشريف نداشتند . به شخصى از ملازمان آن ديار گفتم : مردى غريب از راه دور آمده ، به جناب ميرزا عرض حاجتى دارم .
جواب گفت : حالا در خواب است . برو وقت عصر بيا . گفتم : عرض مختصرى دارم . از روى تعرّض گفت : برو باب اندرون را بزن . من هم جسارت كرده ، نزد باب رفته حلقه را حركت دادم . ديدم آوازى بلند شد : فلان ، تأمل كن تا آنكه من بيايم ، و نام مرا ذكر نمود .
تعجّب كردم . پس بهزودى تشريف آورد و هميان بعينها از زير دامن خود برآورد و به من داد و فرمود : راضى نيستم كه تا من زنده هستم كسى اين واقعه را بداند . بردار و به وطن خود برو . من هم دست آن جناب را بوسيده وداع كرده و فرداى آنروز روانه به سوى وطن گرديدم . چون وارد وطن شدم ، مواصلت عشيره و ارحام و قيام به رسومات ورود ، از ديد و بازديد و تمشيت لوازم و ضروريات و تدارك مافات ، اين واقعه را از نظر من برد ، تا آنكه چندى گذشته ، فى الجمله فارغ الباب و آسودهخاطر گرديدم .
اتفاقا روزى با عيال خود نشسته بودم و از وقايع گذشته و گزارشات آن سفر در ميان آمد . ملتفت اين واقعه گرديدم و تفصيل آن را از براى زوجه خود ذكر نمودم . چون زوجهام اين واقعه را بشنيد ، تعجب بسيار نمود و گفت : تو همچو كسى را ديدى و به همينقدر قانع گشته [ و ] از ملازمت خدمت و صحبت او پا كشيدى ؟ گفتم : پس چه بايد كرده باشم ؟ گفت :
بايد در خدمت همچو بزرگى بود ، تا آن زمان كه جان به جان آفرين تسليم نمود . باز هم در جوار او مدفون گرديد . گفتم : آن حالت شوق ملاقات بازماندگان ، مرا مانع از اين حال گرديد . حال هم كه گذشت و از اين نعمت بزرگ دست بريد . گفت : نه ، و اللّه وقت نگذشته و تدارك آن هم كمال سهولت را دارد ، زيرا كه شهر قم از بلاد معمورهء متبرّكه و درك خدمت همچو بزرگى هم سرآمد عامهء خيرات است . برخيز هرچيز كه داريم نقد كن ، تا آنكه با خود برداشته مايهء معاش نماييم و دو روزهء عمر را به مجاورت قبر مطهّر حضرت معصومه عليها السّلام و در خدمت اين مرد بزرگ صرف كنيم .
من هم اين رأى را صواب دانسته بهزودى دار و مال و ملك خود را فروخته نقد نموديم و به سوى اين ولايت بار مسافرت بستيم ، و چون وارد شديم دانسته شد كه جناب ميرزا دار فنا را وداع كرده و به دار بقاء رحلت فرموده . لهذا از زمان ورود الى الآن ملازمت
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 837
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٨٣٧